کتاب مستطاب خاطرات فقیه عالیقدر، حضرت آیتاللهالعظمی منتظری، بالأخره پس از مدتها تلاش، در سایت گرداب ارائه شد و فعلاً که با استقبال بسیار خوبی مواجه شده است.
شما هم به جمع خوانندگان این کتاب شبشکن بپیوندید.
علمای بیکار، آنها که چیز مهمتری به فکرشان نرسیده و یا فکرشان به چیز مهمتری قد نداده است، نشستهاند و با مقولهی «تنهایی» ور رفتهاند و آن را به انواع و اقسام و اشکال مختلف طبقهبندی کردهاند و تشریح نمودهاند.
یکی از آنها میگوید که دو جور تنهایی داریم. در یک مدل کسی را دارید که تلاش میکند شما را از تنهایی در بیاورد، و در مدل دیگر، کسی را دارید، اما تلاشی نمیکند که شما را از تنهایی در بیاورد.
آنچه در این پست میخوانید، برگی است از خاطرات آیتالله منتظری که به کوشش یکی از دوستان، متن کامل آن در سایت گرداب ارائه شده است. (اینجا):
بسمهتعالی
محضر مبارک آیتاللهالعظمی امام خمینی مدظلهالعالی
پس از سلام، با این که در اثر فرمایشات حضرتعالی و سایر تبلیغات، انتخابات نسبتاً در جو خوبی انجام شد و مردم با اشتیاق شرکت کردند و روی هم رفته بد نبود. ولی اکنون، در اثر ور رفتن به صندوقهای آراء و بعضی خط و خطوط و موضعگیریها، دارد یک حالت یأس و بدبینی در بین طبقات مختلف مردم، از علما، بازاریان، دانشگاهیان، و افراد مورد اعتماد شهرستانها پیدا میشود. همهجا صحبت این است که چند نفر عقل منفصل آقای امامی کاشانی که بیطرف نیستند. صندوقهای آرای همهی کشور را در اختیار گرفته و مطابق نظر خودشان انتخابات بعضی شهرها را باطل میکنند و نسبت به بعضی شهرها با ابطال بعضی صندوقها کاندیداها را بالا و پایین میبرند و به امضای شورای نگهبان میرسانند. پس قهراً این انتخابات مردم نیست. بلکه انتخابات دو سه نفر همفکر است. از یک طرف گفته میشود انتخابات آزاد است و مردم خودشان رشد و آگاهی دارند و از طرف دیگر با آرای مردم اینگونه رفتار میشود.
من به صحت و سقم این صحبتها کار ندارم. آنچه مهم است، نتیجهی آن است که هم قداست شورای نگهبان ملکوک میشود و هم انتخابات بیاعتبار میگردد و هم مردم مأیوس و ناراضی میشوند و در مرحلهی بعد، کمتر شرکت میکنند. اگر صلاح بدانید، شورای نگهبان را حضوراً بخواهید و دستور فرمایید تا مردم راه نیافتادهاند و به درگیری نرسیده، بیش از این به انتخابات و صندوقهای شهرستانها ور نروند و به همان گزارش و رأی هیأتهای نظارت شهرستانها که با نظر خودشان تعیین شدهاند، اکتفا کنند. و اگر فرضاً از افرادی در مورد بیطرف نبودن آنان شکایتی قابل توجه شده است، افراد دیگری را به جای آنان نصب کنند تا جلب اعتماد مردم شود. و الامر الیکم.
5 شعبان 1404 ـ حسینعلی منتظری (1362 شمسی)

حضرات آیات صانعی، خلخالی، مشکینی و مرحوم آذری قمی به آیت الله منتظری در نماز جمعه قم در خرداد 62 اقتدا کرده اند. (منبع عکس: وبلاگ تورجان)
*******************
آنچه در این پست میخوانید، برگی است از خاطرات آیتالله منتظری که به کوشش یکی از دوستان، متن آن در سایت گرداب ارائه شده است. (اینجا)
من یک وقت در همان زمانها در اطراف نجفآباد بودم. آمدند به من گفتند دو نفر حکم اعدام آنها صادر شده است. یکی دختر خواهر آقای حاج تقی رجایی، دختر سیزده سالهای است که من خانوادهی او را بهخوبی میشناختم و از افراد متدین نجفآباد بودند و دیگر آقای لسانی که با مرحوم محمد ما خیلی رفیق بود و از افراد فعال انقلابی بود. گفتند مجاهدین خلق اینها را تحت تأثیر قرار دادهاند و با آنها همکاری داشتهاند و لذا به اعدام محکوم شدهاند... گفتم جرم اینها چه بوده؟ گفتند به آن دختر سیزده ساله در زندان گفتهاند مگر امام را قبول نداری که این حرفها را میزنی؟ و او هم روی همان غرور نوجوانی گفته بود: «نه، من امام را هم قبول ندارم.» خوب در جدل و بحث این حرفها پیش میآید. یک روز من به مرحوم امام گفتم: «اگر فرضاً کسی بگوید من از مسعود رجوی خوشم میآید و از آخوند جماعت، حتّی آقای خمینی خوشم نمیآید، ولی با سیاست کار ندارم و میخواهم به کسب و کار مشغول باشم، و میدانیم راست میگوید، آیا باید او را زندانی کرد؟» ایشان فرمودند: «نه، چرا او را زندانی کنیم؟» و بالأخره از من انتظار داشتند که برای پیشگیری از اعدام آن دو نفر اقدامی انجام دهم. من فکر نمیکردم که آنها را به همان زودی بخواهند اعدام کنند. چون در زمان سابق اگر کسی را میخواستند اعدام کنند، دادگاه اوّل، دادگاه دوم، حق فرجامخواهی، دیوان عالی کشور، و گاهی تا شخص شاه امضا نمیکرد کسی را اعدام نمیکردند. در ذهن من این بود که فرصت هست و ما بعداً مسأله را پیگیری میکنیم. فردای همان روز آمدند گفتند: «آن دو نفر را دیشب اعدام کردهاند.» من خیلی تعجب کردم. خدا شاهد است همانطور خشکم زد. جاهای دیگر هم مانند این موارد بود و ما کم و بیش از آن اطلاع پیدا میکردیم..
...
زهرا در این رابطه گفت:
«فقط می شنویم اعدام. خدا می دونه چه رنجی پشت این کلمه است. انتظار برای اعدام به نظرم از خودش وحشتناک تره. تا قبل از این که(( دیوار )) رو بخونم خیلی تصویر و تصوری از اعدام نداشتم, واقعا وحشتناکه!»
«زندگی پیش رو»، عنوان رمانی دلانگیز و مهیب است از رومن گاری، نویسندهی طناز (=طنزپرداز) ادبیات فرانسه. متن
کامل این رمان را برای دانلود رایگان به صورت پیدیاف، بهزودی در سایت فخیمهی گرداب (با آن سایت رذیلهی اخیراً معروفشده اشتباه گرفته نشود) خواهم گذاشت.
قصه، از زبان محمّد است. محمّد، فرزند مادری است که «خودش زندگیش را میچرخاند» و با بچههای دیگری مثل خودش، در یک شبانهروزی غیر قانونی، پیش یک زن یهودی زندگی میکند. به نظر من یکی از زیباترین صحنههای این تراژدی، آنجاست که محمّد در نه سالگی، برای جبران تنهایی خودش، یک سگ اشرافی گرانقیمت را میدزد و طولی نمیکشد که خودش و بچههای همخانهاش، به آن خو میگیرند. به این شرط که روزی اسم بهتری برای این سگ پیدا کند، عجالتاً اسمش را «سوپر» میگذارد. این قطعه را بخوانید:
وقتی که سوپر در مقابل چشمانم شروع کرد به بزرگ شدن، البته از نقطهنظر احساسی، خواستم برایش یک زندگی بسازم ـ کاری که دلم میخواست برای خودم بکنم، البته اگر امکانش بود. یادآوری هم بکنم که او هر کسی نبود، بلکه یک سگ بود. خانمی گفت: «اوه چه سگ قشنگی!» و پرسید آیا این سگ مال من است و آیا میفروشمش؟ قیافهی عوضی داشتم و او میفهمید که سگ، سگ اصیلی است. سوپر را به پانصد فرانک فروختم. البته پانصد فرانک خواستن از آن کارها بود. امّا این کار را کردم تا بدانم قدرت مالی خانم چهقدر است. شانس آورده بودم. چون خانم حتّی ماشین و راننده هم داشت. فوراً سوپر را در ماشین گذاشت تا مبادا فک و فامیلم به خاطر کاری که میکردم جنجال راه بیاندازند. حالا یک چیزی بهتان میگویم. شاید هم باور نکنید. پانصد فرانک را گرفتم و آن را در سوراخ گندابرو انداختم. بعد نشستم لب پیادهرو و زار سیری زدم. امّا خوشحال بودم. زندگی پیش رزا خانم تأمینی نداشت و ما همهمان به نخی بند بودیم. پیرزن مریض بود و بیپول. تهدید پرورشگاه هم دور سرمان میچرخید و همچه وضعی برای سگ زندگی نمیشد. وقتی به خانه برگشتم و به رزا خانم گفتم که سگ را در مقابل پانصد فرانک فروختم و پول را در سوراخ گندابرو انداختم، حسابی به وحشت افتاد. وراندازم کرد و بعد دوید توی اتاقش و در را از پشت قفل کرد. از آن به بعد هم همیشه در را قفل میکرد و میخوابید، از ترس این که مبادا بروم و سرش را ببرم. بچهها وقتی باخبر شدند، قیلوقال وحشتناکی به راه انداختند. چون سوپر را از ته دلشان دوست نداشتند و فقط میخواستند با او بازی کنند.
...وقتی ما در یک بدبختی مضاعف غوطه میخوریم و خودمان هم به آن آگاهیم، نباید به بهانهی دوست داشتن، دست کس دیگری را بگیریم و با خود به پایین بکشیم. اتفاقاً برعکس،
مورخین آوردهاند که وقتی حجاج بن یوسف ثقفی به فرمان عبدالملک مروان، خلیفهی اموی، برای ایجاد خفقان و اسکات معترضین، همراه چند جلاد وارد کوفه شد، مستقیماً به مسجد آمد و مردم را فراخواند. سپس بالای منبر رفت و اعلام داشت: «هان ای مردم! نه به کودکانتان رحم میکنم و نه به پیرانتان! بیگناهانتان را به جای گناهکار مؤاخذه خواهم کرد و به صرف گمان تحویل جلادان خواهم داد (آخذ بالتهمة و اقتل بالظنه). همهی اینها از اختیارات من است و هرچه من مصلحت بدانم، عین شرع است!!»
(برگرفته از نامهی مصطفی محقق داماد به آیتالله هاشمی شاهرودی)
«گالیله: در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمدهام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس میکنم توبه میکنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار میکنم و آنرا منفور و مطرود مینمایم.»
و یک توضیح:
دو پست پیشتر، وقتی نوشتم «سکوت شما مفاخر اسلام نشانه چیست؟» هنگامی بود که هنوز هیچ یک از آن مفاخر صحبتی نکرده بودند. از آقایان صانعی و منتظری، جز آنچه نوشتند و کردند و گفتند، انتظاری نداشتیم. دیگرانی هم بودند که با تأخیر صحبتهایی کردند و دیگران دیگری هم بودند که هنوز هم آرام و خونسردند. این سکوتها نشانه چیست؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خونآلود را پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
![]()

وقتی در صحنه حق و باطل نیستی
وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی
هرکجا که خواهی باش
چه در نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است
![]()

کلکم راعٌ و کلّکم مسؤول
![]()
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
زان سخنها عالمی را سوختند

1 ـ حدود نه ماه پیش سوار کشتی فلهبر ایرانبیرجند شدم و همانجا بودم تا هفتهی پیش که از کشتی تونگهام پیاده شدم. (نام و ملیت کشتی، سه چهار ماه پیش عوض شد.) در این مدت سفری به فرانسه داشتیم که سعادت دیدار با برج ایفل و موزهی لوور نصیبمان شد. از این که بگذریم، سفرهایی به کانادا، چین، و استرالیا داشتیم که سعادت دیدار هیچ جا و مکانی از اینها نصیبمان نشد.
(جاذبههای توریستی پاریس)
2 ـ در این چند ماه، به مقدار زیادی به ارج و قربمان اضافه شد و فهمیدیم که ارزش دزدیده شدن داریم. دزدان دریایی سومالی، حدود هشت ماه پیش با ربودن کشتی ایراندیانت اعلام موجودیت کردند و با ربودن کشتیهای دیگری از ملیتهای مختلف (از جمله دو مورد دیگر از ایران)، ثابت کردند که قویتر از آن هستند که انتظارشان را داشتیم و الآن هم که در فکر گسترش قلمرو خود هستند و دزدیهای موفقی هم در اقیانوس هند داشتهاند.
3 ـ حدود سه چهار ماه پیش، سایت گرداب به رحمت خدا رفت. میزبان سایت گرداب (هاستایران)، علیرغم قرارداد سه سالهای که با ما داشت و هزینهی آن را هم پیشپیش گرفته بود، بر اثر یک اشتباه ساده، خدمات خود را قطع کرد و این کار باعث به باد رفتن دامنهی سایت (seapurse.com) شد. با کلی چک و چانه، توانستیم حضرات را راضی کنیم که با هزار منت، یک دامنهی دیگر به جای قبلی به ما بدهند (seapurse.net) و یک قول هوایی هم دادند که هر وقت آدرس اصلی آزاد شد، آن را دوباره برای ما کنار بگذارند. برای جلوگیری از تکرار اشتباه، خودمان از مکان دیگری، seapurse.ir را هم خریدیم و پارک کردیم. جالب اینجا بود که دوستان هاستایرانی ما حاضر نشدند حتّی یک معذرتخواهی ساده بکنند و ناراحت هم بودند که چرا در صفحهی اوّل سایت (پس از بازگشایی مجدد) ماجرا را نوشتهایم. حالا اگر شما دوستانی که این مطلب را میخوانید، میزبان خوبی سراغ دارید، مرحمت فرموده به بنده هم نشانش بدهید تا شاید دیگر از این دست اتفاقات نداشته باشیم.
(در لباس رزم)
4 ـ فرآیند دید و بازدید از دوستان موجود در دنیای واقعی را در روزهای اوّل به انجام بردم. تجدید میعاد با دوستان تلفنی، اخیراً به انجام رسیده و از امروز یا فردا، به سراغ دوستان اینترنتی خواهم رفت. لطفاً اگر از دو گروه اوّل هستید و این مطلب را میخوانید و امّا اظهار ارادتی از اینجانب دریافت نکردهاید، به بنده تذکر بدهید و یادآوری کنید. امّا اگر از گروه سوم هستید، حداقل یک هفته تأمل فرمایید تا خودم پیشسلام شوم و بعد هم حمل بر بیادبی نفرمایید اگر تأخیر افتاد.
5 ـ جالبتر از همه این بود که مرداد ماه پارسال، وقتی میرفتم، همینطور هوایی گفتم که در نمایشگاه کتاب برمیگردم و دقیقاً هم در نخستین روز نمایشگاه کتاب برگشتم و در دومین روزش، سالگرد دومین روز از نمایشگاه کتاب پارسال را جشن گرفتم!...
بنده اینک روی کشتی ایران بیرجند، آماده سفری نسبتا طولانی هستم و بدین وسیله از همه شما همراهان، بخصوص بهترین بهترینم، خداحافظی میکنم و امیدوارم دوری زمانی سبب فراموشی ذهنی نشود.
شب بر همه خوش تا صبح فردا...

تصور کنید من و شما درگیر مشاجره لفظی و
فکری هستیم و من ناگهان اشارهای کنم و دو نفر از پشت پرده بیایند و شما را کتک بزنند و
ناکار کنند و بیرون بیاندازند. ناظرین آگاه که جای خود دارند، هیچ سادهلوحی به ذهنش هم خطور نمیکند که من بر
شما پیروزی فکری یافتهام.
من تنها در صورتی به این کار دست میزنم که توان مقابلهی فکری با شما را نداشته باشم و این
نکتهای است آنقدر واضح
که تکرارش خندهآور
است. من با این کار ناتوانی خود را از مبارزهی مشروع، با بلندترین و رساترین صدا،
فریاد زدهام.
حریف تشنه به خدمت، در سال 1382، به
یاری رد صلاحیت گستردهی
رقبای خود، مجلس هفتم را از آن خود کرد و بر پیروزی خود شادمان شد و جشن گرفت و آنچنان
هیاهو به پا کرد که باور کردیم و باور کردند که این حیله کارساز آمده است و دیگر
نیازی به آن نخواهد بود.
اینک پنج سال از آن روز میگذرد و در
این پنج سال روزی هم از تلقینخوانی دست بر نداشتند که «مردم از اصلاحات سر خورده شدهاند».
فکر میکردیم سنگر فکری رقبا در این مدت
یکهتازی آنقدر خود را
تقویت کرده باشد که خود را بدون این ترفندها پیروز میدان نشان دهد.
امّا امروز با تهدید خاتمی به رد صلاحیت، آن هم وقتی هنوز خبر صریحی از حضور او نیست، نشان دادند که گفتمان شکستخورده، همچنان شکستخورده است و همچنان بر زمین گلآلود غلت میخورد و بدون چنین راهکارهایی، هنوز امیدی به پیروزی خویش ندارد.

1 ـ یکی دو هفته پیش جلوی دانشگاه تهران دنبال کتاب میگشتم که
چشمم به یک DVD مجموعهی کتابهای الکترونیک خورد. فروشنده گفت که عضو «کانون
کتاب کتابخانه ملی»(؟!) است و اینها را از آنجا آورده است. دو هزار و پانصد
تومان پول نازنینم را دادم و DVD را گرفتم و آوردم منزل و باز کردم و
دیدم که عین آمار، بدون حتّی یک مورد اضافه، کل کتابهای سایت گرداب را که با خون
دل ظرف چند سال تهیه کردهایم، در آن گذاشته است و به ملت میفروشد. در مدتی که من
داشتم میخریدم، دو نفر دیگر هم آمدند و خریدند که نشان میدهد فروش بسیار بالایی
هم دارد! و چرا نداشته باشد؟ چه خریدی عزیزتر از کتاب؟ امّا موضوع اینجاست که یا
سایت گرداب همان «کانون کتاب کتابخانهی ملی است»، یا خانم فروشنده در واقع من هستم
(یا بالعکس)، یا باید به هر قیمتی شده پول درآورد، ولو از خدماتی که دارد جای دیگر
به صورت رایگان ارائه میشود.
2 ـ به عمل شریف وبگردی مشغول بودم که
در سایتی دیدم کل کتابهای گرداب را معرفی کرده و لینک مستقیمشان را گذاشته و هیچ
اسمی هم نبرده است. برایش پیام گذاشتم و توضیح دادم که حالا اسم ما را نیاوردی،
فدای سرت. این لینکهای مستقیم به سایت صدمه میزنند. لطف کن و برشان دار. هفته
بعد آمدم و دیدم پیامم حذف شده است و لینکها به قوت خودشان پابرجایند. دوباره
پیام گذاشتم و این بار اضافه کردم که چرا پیام من را سانسور کرده است؟ پاسخ را (که در وب ایشان درج شده)
قرائت بفرمایید:
«... نگرانی جنابعالی
برای چیست؟! اگر هدفتان رساندن این کتابهای از نو تایپ شده به مردم است مگر فرقی میکند
از چه لینکی صورت بگیرد؟! اگر قرار شد ٭٭٭٭٭ با ارایه این کتابها بدنبال کسب سود
باشد تماما متعلق به شما خواهد بود!! ... جناب کامکار برای شما و برای امثال شما
واقعا متاسفم! گویا علیرغم ادعایتان با ادب و فرهنگ بیگانه اید! تاسف بارتر این که
گوهرهای گرانبهای اشخاصی مثل شریعتی و سروش را در ویترینتان گذاشته اید!»
حالا حوض بیار پرش کن!!
3 ـ دو سه شب پیش متوجه شدم یک آدم پرهمت و
باپشتکاری بیش از یکصد کتاب را از سایت گرداب دانلود کرده است و در 4shared آپلود کرده و با یک عالم کتاب دیگر که
خدا میداند از کجاها کش رفته، در وبلاگی با عنوان «اوّلین و بزرگترین کتابخانهی
مجازی ایران» گذاشته و قید هم کرده است که هر گونه استفاده از کتابها در سایتها
و وبلاگهای دیگر مشمول قانون کپیرایت (؟!) میشود و ممنوع است و از
بازدیدکنندگانش خواسته بود متخلفان را به او معرفی کنند. جالب است که نتوانسته بود
فایل PDF کتابها را بشکند یا نخواسته بود به خودش زحمت بدهد و نام و نشان
سایتهای اصلی، همچنان در فایلها قابل ملاحظهاند.
4 ـ پیامها و پیشنهادهایی که برای سایت
گرداب میآیند، منهای تشکرات، اغلب شامل معرفی و درخواست کتاب هستند یا اعلام
آمادگی برای همکاری فرهنگی با سایت، و گاهی انتقاد از طراحی و عملکرد سایت و البته
همگی محترم و باارزش. امّا از این دست پیامهای خواندنی هم گاهی میآیند. توجه
کنید:
«پیشنهادی که دارم این هست که در سایت
خوبتون بخشی رو برای آموزش آشپزی و شیرینیپزی اختصاص بدین. مرسی.»
«چطوره از كاربران بخواهيم خواب هايي رو
كه مي بينند در اين سايت در يك بخشي بنويسند. و از بقيه بخواهيم راجع به ان نظر بدن
فكر كنم كار جالبي باشه.»
و از همه زیباتر: «لطفاً یه قسمتی
بزارین برای دوستیابی و انتخاب همسر.»
دیر نیست پیشنهادهایی بگیریم مبنی بر
افتتاح قسمتی از سایت برای تعریف کردن جوک و لطیفه، کلیپهای خانوادکی بازیکران،
شیرینکاری و تردستی، تقلید صدای حیوانات و احشام، و....
پیشنهاد میکنم دوستانی که معتقدند هر مکانی را باید حتماً مبتذل کنند تا خیالشان راحت باشد، به جای این که اینطور در اینترنت پراکنده باشند، همه یک جا جمع شوند و فعالیت کنند و اسمش را مثلاً بگذارند «چرت و پرت دات آی آر» یا «خزعبل دات نت» (با همین املای صحیح) یا خیلی راحت «کلوب دات کام» (که این آخری چندی است توسط این فرهیختگان فتح شده است و بسیاری از دوستانی که آنجا داشتیم را رمانده و فراری کرده است.)
5 ـ و در پایان بیمروتی است اگر یادآوری نکنم آنچه اینجا نوشته
شد، یکی از هزار بیشتر نیست و موج استقبال کتابدوستان در فرآیند تولید کتابهای الکترونیک،
از تایپ و گسترش و نشر گرفته تا همکاری در خطایابی املایی کتابها و یاری در بهبود
کیفیت آنها (چه در سایت گرداب و یا هر کتابخانه الکترونیک دیگر)، هر عاقل
باوجدانی را به کرنش میآورد.
http://www.seapurse.com/blog.php?ID=72
1 ـ گفته میشود دریانوردان از حقوق بالایی برخوردارند. حقوق
متوسط یک دریانورد با چهار یا پنج سال سابقهی کار، در حدود دو میلیون تومان در
هنگام مأموریت (که به دلار پرداخت میشود) و سیصد هزار تومان در هنگام مرخصی است. این
در حالی است که میزان خالص دریافتی یک مهندس مکانیک شاغل در یک کارخانهی صنعتی،
با همین حدود سابقهی کار، کمتر از یک میلیون و دویست هزار تومان نیست. با این
تفاوت که مهندس مکانیک مزبور در تمام طول سال این حقوق را دریافت میکند و هرگز از
خانواده دور نیست و طعم امواج بیامان و موقعیتهای اضطراری بسته به جان را نمیچشد.
2 ـ گفته میشود که دریانوردان دائماً
به سفرهای خارج از کشور میروند. این البته صحیح است. امّا یادآوری میکنم که با یک
کشتی کانتینری تندرو، حدود ده روز تا دو هفته زمان لازم است تا به کشوری مانند بلژیک
برسید و بیستوچهار ساعت بعد آنجا را ترک کنید! و با یک کشتی فلهی معمولی، حدود
بیست روز این مسیر را طی میکنید و دو یا سه روز توقف دارید. لازم به توضیح نیست
که همهی سفرها منتهی به بلژیک نمیشوند و بسیاری اوقات سر از پاکستان و یمن و
سودان و غنا و آفریقای جنوبی در میآورید. بگذریم از کشورهایی که به ایرانیان
اجازهی ورود به شهرهایشان را نمیدهند.
3 ـ هنگامی که تصور میکنید پس از یک
سفر طولانی به خانه بازگشتهاید، در واقع تازه روند معمولی شدن را آغاز نمودهاید.
شما هنگامی بهراستی بازگشتهاید که: ساعات خواب و بیداریتان به شکل معمول
بازگشته باشد؛ ساعات گرسنه شدنتان به شکل معمول بازگشته باشد؛ در خواب و بیداری
توهم حرکت و موج خوردن را نداشته باشید؛ با دیدن تلویزیون خود دلتان نخواهد که با
طناب و تسمه آن را به جایی ببندید و محکم کنید؛ با دیدن گلدان روی دکور دلتان
نخواهد آن را برداشته و زمین بگذارید؛ با شنیدن صدای بوق اتومبیلها به فکر آلارمهای
موتورخانه نیافتید و شروع به حدس زدن موارد احتمالی نکنید؛ دائم به موبایل خود
نگاه نکنید که ببینید آیا رومینگ جایی را میشناسد یا نه؛ و در برخورد با ناملایمات
روزمره الفاظ رکیک به ذهن و زبانتان خطور نکند. این بازهی زمانی در یک انسان
معمولی حدود یک ماه طول میکشد. در یک «سیبزمینی حداکثری» مثل من دو هفته طول میکشد و کمتر
از آن اصلاً متصور نیست. بگذریم که خیلیها شکایت دارند که این بازه تا آغاز سفر
بعدیشان ادامه دارد.
4 ـ یک مشکل عظیم دریانورد بودن این است
که در مدت تعطیلات، هر گاه به یکی از دوستان، اقوام، آشنایان، فامیل بسیار نزدیک یا
بسیار دور، و... برمیخورید، فوراً اوّلین سؤالی که میپرسد این خواهد بود که «کی
میری دریا؟» انگار که روی دوش آنها سوار شده باشید! مشکل عظیم دیگر این است که
هر بار که از سفر بازمیگردید از شما میپرسند: «خوش گذشت؟ کجاها رفتید؟». این
درست است که صحنهی غروب خورشید در میانهی دریا زیباست، این درست است که منظرهی
آسمان شبش را در هیچجای دیگر نمیتوانید ببینید، امّا آنجا محیط کار است. چه بسیار
هفتهها که میآیند و میروند و شما پایتان را روی عرشه نمیگذارید و یا عبور میکنید
و نیم نگاهی هم به سطح آب نمیاندازید.
5 ـ شما به روایت استانداردهای I.L.O.
(اداره کار در سازمان ملل متحد) یکی از سختترین مشاغل دنیا را دارید که در
کشورتان اصلاً شغل سخت محسوب نمیشود. برخی از معیارها برای تعریف سخت بودن شغل
عبارت است از: دوری از خانواده (بیش از یک هفته)، کار در ارتفاع، کار در مجاورت
مواد شیمیایی، کار در محیط پر سروصدا، عدم تعادل آب و هوایی، کار در مناطق بسیار
گرم یا بسیار سرد، کار در مجاورت امواج رادیویی، کار در مجاورت مواد رادیواکتیو،
حقوق پایین نامتناسب با ماهیت کار، نبود تضمین شغلی، عدم وجود امنیت اجتماعی و مالی، و.... جمعاً حدود 30 معیار
وجود دارد که دریانورد بودن، متضمن حداقل 11 مورد از آنهاست. (و مثلاً اگر بار
رادیواکتیو یا قابل انفجار یا مسمومکننده روی کشتی باشد، خطرات مربوط به آنها
اضافه میشود.) یک کارگر معدن، در مجاورت تنها هشت مورد، و یک روزنامهنگار در
مجاورت حداکثر سه مورد از آنهاست.
6 ـ شما شغلی دارید که هیچکس نمیداند
چه کار میکنید. برخی صحنههای فیلم کشتی تایتانیک پیش چشمشان ظاهر میشود، برخی
فکر میکنند که دائم در حال جنگ با ناوهای آمریکایی هستید و از شما میخواهند که
شجاع باشید، برخی میپرسند که هر بار چند ماهی میگیرید؟ و این که آیا میتوانید
برای خودتان تلویزیون بخرید یا نه!!! این مورد البته دروازه را برای خالی بستن، به
حد وفور تا مرز بینهایت باز میکند که برای یک سال نخست اشتغال بسیار مفرح و جالب
خواهد بود.
7 ـ بارها دانشجویان رشتههای مختلف از
من راهنمایی خواستهاند که چگونه میتوانند با تغییر رشتهی دانشگاهی، وارد عرصهی
دریانوردی شوند و اگر چنین کنند، آیا موقعیت کاری خوبی در آینده خواهند داشت یا خیر.
در حالی که ما برای بامداد فردایمان نمیتوانیم برنامهریزی دقیقی داشته باشیم، من
چطور باید پاسخ این سؤال را بدهم؟ ضمن این که با توجه به اوضاع کنونی، شما در هر
رشتهای که درس بخوانید تفاوتی ندارد و به هر حال، موقعیت کاری نصیبتان نخواهد شد.
8 ـ و از همه مهمتر این که شما در تشکیل خانواده هم مشکل خواهید داشت. خانمها یا حاضر به ازدواج با شما نمیشوند، و یا پس از اعلام آمادگی ممکن است شما را «یک جور خوششانسی آلوده به بدشناسی» بخوانند؛ بگذریم از مشکلاتی که در اثر عدم حضور شما، بعدها در روابط با همسر و فرزندانتان تأثیر خواهد گذاشت.
«من یک جور خوششانسی آلوده
به بدشانسی هستم!»


