این مملکت است که ما داریم؟ چرا بیست میلیون بسیجی خودجوش، همان اوّل نمیتوانند کلک پنج هزار نفر اغتشاشگر را بکنند؟
وقتی اینها حداکثر پنج هزار نفرند و آب در هاون میکوبند و «غلطکاری» میکنند، پس قطعی SMS برای چیست؟ محدودیت اینترنت برای چیست؟

سپاه باید پشت مردم باشد. اصل مردمند. ارتش و سپاه باید بگویند: جانم فدای مردم. اگر بگویند جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند... رهبر هم جانش فدای مردم است.
(امام خمینی، «صحیفهی نور»، جلد سوم، 132)
یک:
رئیسجمهور: سند داریم آمریکا میخواهد جلوی ظهور حضرت را بگیرد!
دو:
در حاشیهی سفر هیأت دولت به استان اصفهان:
ـ افتتاح خط مهاری انتقال برق توسط وزیر بهداشت!
ـ افتتاح تصفیهخانهی فاضلاب با حضور وزیر علوم!
ـ افتتاح دستگاه جدید علائم حیاتی قلب توسط وزیر دفاع!
ـ اظهار نظر وزیر دادگستری در خصوص وضعیت آسفالت و گازرسانی!
ـ ...
سه:
10 آذر، رئیسجمهور در گفتوگوی زندهی تلویزیونی: «کل تولید ما با 40 درصد ظرفیت کار میکند و کارخانههای ما یکشیفتی هستند و وقتی در بازار تقاضا باشد، دو شیفتی میشوند و این یعنی تزریق خون تازه به پیکر اقتتصاد کشور.»
13 آذر، وزیر صنایع در نشست فعالان صنعتی اصفهان: «رقم 40 درصدی از عجایب ریاضیات است. چون 60 درصد صنعت کشور با ظرفیت 100 درصد فعالیت میکند. چرا اجازه میدهیم عدهای با اغراض خاص، آمارهای دروغ به خورد جامعه دهند؟»
نتیجه:
هر چه آن خسرو کند شیرین بود...؟
پیام دریافتی....
یک دوست (!) :
مشکل شما اینه که بدلیل شرایط خاصی که دارین نمی خواهید برخی حقایق رو قبول کنید.حتی حقایق رو وارونه می بینید.خوبها رو بد و بدها رو خوب می بینید.شرایطتون چشم و گوش شما رو بسته.وگرنه هیچوقت چنین نمی کردید و چنین نمی گفتید و کسی رو که فرد شایسته ای نیست خسرو خطاب نمی کردید.اگر چشم و گوشتون بسته نبود حقایق رو آمارهای غلط نمی نامیدید. همین الان سری به صفحه فیسبوک اون به گفته شما خسرو بزنید تا برخی مسائل براتون روشن بشه.تا به حال ازخودتون پرسیدیدکه ایشون اگر واقعا خسرو بودند چرا اصلا کارشون به اینترنت کشیده می شد و به اینترنت متوسل می شدند؟ معلومه که در بیرون خواهان ندارند.یعنی فرد مناسبی نیستند.ییشتر مراقب باشید و کمی جستجو کنید. یا حق!
«یک دوست» عزیز...
1 ـ نمیفهمم چه دلیلی وجود دارد که اسم و نشان و ایمیلتان را ننوشتید.
2 ـ ببخشید که صریح میگویم... دیگر حالم از کسانی که حق را متعلق به خودشان میدانند به هم میخورد. چه کسی پاسپورت قطعی دست شما داده است که اینطور با شهامت و اعتماد به نفس اظهار نظر میکنید و مشکل ما را بدون شناختن ما تشخیص میفرمایید؟ تازه «شرایط خاص ما» را هم فهمیدید!!!
3 ـ اصلاً متوجه شدید «خسرو» که من نوشتم یعنی کی؟
4 ـ همین الآن سری به فیسبوک زدم. امّا حقیقت خاصی که مد نظر شما باشد برایم روشن نشد. میشود لطفاً واضح و روشن و در حد مغز ما گمراهان بفرمایید که چه چیزی باید برایمان روشن شود؟
5 ـ این که اصلاً چرا کارشان به اینترنت
کشیده شد را از خودم پرسیدم و به جواب قابل قبولی رسیدم. چون جاهای دیگر صدایش را خفه
کردند و هوادارانش را به چماق نواختند. گویا به سلامتی «حیات نو» هم امروز بسته شد.
شما توضیح قانعکنندهتری دارید؟
6 ـ این مدت خیلی جستوجو کردم. به این نتیجه رسیدم: «مرگ بر این دولت مردمفریب...»
میفرمایند : خیر، چون اندیشه و فکر و کردار و رفتار و گفتار و باطن و
ظاهرشان در دیگر جاها خواهان نداشته به اینجا متوسل شده اند. بفرمایید پس رفقایتان از چه میترسند که سانسور میکنند و دروغ میگویند و به چوب و چماق و تهمت و دشنام و تخریب
روی میآورند؟ آن آدمهای چهل پنجاه ساله که در
خبر بیست و سی نشان میداد، دانشجو بودند؟ بالاخره آماری که شخص رئیس جمهور میدهد درست است یا مغرضانه؟
یکی دو هفتهی پیش در تاکسی نشسته بودم که دایی عزیز زنگ زد و سراسیمه حال و احوالم را پرسید. میگفت یک کشتی ایرانی به گل نشسته است و پرسنلش در وضع بدی قرار دارند.

خبر این بود که کشتی ایران طیفوری، پس از حدود 32 سال زندگی، وقتی که در آبهای چین لنگر انداخته بود، گرفتار طوفان شد و نتوانست با آن مقابله کند و به صخره کوبیده شد و جان باخت. پرسنل کشتی و خانوادههایشان خوشبختانه به سلامت نجات پیدا کردند و به خانههایشان برگشتند و بقایای کشتی را بر جای گذاشتند تا برای نحوهی محو کردنش تصمیمی گرفته شود.

حادثه هر چه بوده و مقصر هر که بوده است، فعلاً ربطی به من نوعی ندارد. آنچه که برایم جالب است، احساسی است که اینهمه مدت به کشتی پیر و فرتوتمان داشتم و بعد از وفاتش متوجه آن شدم.
حدود دو یا سه سال پیش، در دو نوبت نه ماهه، جمعاً حدود هیجده ماه روی این همین کشتی بودم و خدمت کردم. طیفوری، با تمام زحمتها و فشارهایی که به خاطر سن بالایش بر ما وارد میساخت، جایی بود که هیجده ماه از عمرم را در آن گذراندم و دوستان خوبی پیدا کردم. با همین کشتی از لهستان و بلژیک و ایتالیا گرفته تا چین و اندونزی و دوبی، سفر کردم و طیفوری، خانه من بود.
بسیاری اوقات میشد که به خاطر مشکل تشکیلات کولرش، لحاف و تشک به دوش میانداختیم و به دنبال جایی برای خوابیدن میگشتیم. میشود گفت تقریباً همه جای این کشتی خوابیدیم. از کنار در ورودی و روی در انبار و کنار استخرش گرفته تا پل ناوبری و حتّی اتاق کنترل موتورخانه، دراز میکشیدیم و به خواب میرفتیم.
روزی که ژنراتورش آتش گرفت (و البته ظرف پنج دقیقه خاموش شد)، وقتی پوستهی یکی از سیلندرهای موتور اصلیش ترک خورد و یک هفته سر کارمان گذاشت، وقتی در یک منطقهی حساس ناگهان یک لولهی حساس و پرفشار آب ترکید و تا صبح همه با هم اینطرف و آنطرف میدویدیم، تمام وقتهایی که نیمههای شب بیدار شدیم و دوان دوان اینسو و آنسو رفتیم، هیچکدام نمیتوانستیم که از آن متنفر نباشیم. هرچه که بود، بیش از سی سال از عمر کشتی میگذشت و انتظار بدتر از اینها میرفت.
نهایتاً هم طیفوری در اثر یک سانحه از دست رفت و نه در اثر کهنسالی.

جالب است وقتی خبر شکسته شدن این کشتی با همکاران و دوستانی که در آن کار کردهاند مطرح میشود، بعد از کمی خنده و شوخی، همه به بیان خاطراتی میپردازند که روی آن داشتند. طیفوری اگر هم اینطور متلاشی نمیشد، قرار بود ظرف حداکثر یکی دو سال آینده اوراق شود. امّا خودش به استقبال سرنوشتش رفت.

یاد و نام این مرحومه مغفوره، گرامی باد...

یک نفر با خودش به مشکل بر خورده بود و حسابی ناراحت بود که چرا نمیتواند همیشه از خودش ضعف نشان ندهد و اگرچه در خیلی از موارد خونسردیاش را حفظ میکند، بعضی اتفاقات هستند که در مقابلشان فوراً به زانو در میآید و اشکش سرازیر میشود. بهش گفتند به جای این که دلخوریهایت را به غصه تبدیل کنی، آنها را به خشم تبدیل کن! اینگونه است که یک مرد واقعی میشوی!!
((در روز عاشورا وقتي امام حسين (ع) با سپاه مقابل بحث و گفتگو ميكرد و ايشان مي فرمود كه من نوه آن پيغمبري هستم كه اسلام آورد و حالا شما به نام اسلام قصد كشتن من را داريد در مقابل سپاه كفر بيان كردند كه ما مي دانيم راست ميگويي ولي بايد تو را بكشيم اينجا امام حسين(ع) فرمود شكمهاي شما از حرام پر شده و حقيقت را نمي فهميد.)) حال بنده خطاب به شما گردانندگان مي دانم آنقدر مال حرام خورده ايد مه خوب و بد را تشخيص نمي دهيد لا اقل به نام دين بر ضد دين تبليغ نكنيد. من هم نجف آباديم ولي چون مي دانم شما اصلا مسلمان نيستيد كه حرف ازمرجعيت بزنيد. چون با كمي فكر مي فهميد حقيقت چيست. برايتان متأسفم.
پیام این هموطن نجفآبادی که از ذکر نام و نشان و ایمیل خودشان خودداری کردهاند را امروز دیدم که بر نوشتهی «خشت اوّل گر نهد معمار کج...» گذاشته شده بود.
به این دوست عزیز که میداند ما اصلاً مسلمان نیستیم و مطمئن است که در حال خوردن لقمهی حرام هستیم، یادآوری میکنم که روز واپسینی هست که در آن روز واپسین، داوری مقتدر و بزرگ و مهربان و در عین حال جبار نشسته است و به حساب و کتابها آگاه است. نمیترسید اگر تصادفاً آن روز معلوم شود که هم مسلمان بودهام و هم با رنج و زحمت نان به خانهام میآوردم؟ اعتماد به نفس، صفت اخلاقی خوبی است. امّا شک نکنید که باید حساب و کتابی هم کار باشد.
بنده کاری به اعتقادات سیاسی و دینی شما ندارم. چون نه از آنها صحبتی کردهاید و نه من خودم را دانای مطلق میدانم که بخواهم دیگران را با خودم بسنجم. امّا این را میدانم که حق دارم تهمتهایی را که در این دنیا به بنده زده میشود را در روز واپسین به صورت یک دادخواست به محضر باریتعالی تقدیم کنم و بدانید که در آن روز، هرگز از حق خودم در مورد تهمتزنانی همچون شما نخواهم گذشت.
دوست عزیز.. حقیقت آنچنان هم که فکر میکنید عیان و آشکار نیست. اینگونه نیست که همهی مردم در گمراهی باشند و ما خودیها در حقیقت محض. تا حالا به این قضیه فکر کردهاید؟ پیشنهاد میکنم گاهی به این فکر کنید که اگر ما اشتباه کرده بودیم، آنوقت چه؟
سخنی هم بر همین سیاق، با آقای حبیبی دارم که پیامشان را در قسمت دوم «خشت اوّل...» گذاشتهاند.
من تقریبا تمام نامه های ردو بدل شده بین اقای منتظری و حضرت امام (ره)رو دارم اما چنین نامه ای ندیدم.شاید شما خواستید بخاطر فجایع ونافرمانی اخیر سبز ها به این مسئله دامن زده و اصطلاحا جو بدید.اما در صورت صحت وسقم این نامه هم باید دقت کنید که آقای منتظری جلوی ولی فقیه خود ایستاد ونافرمانی کرد.حالا شما بهتر است که تکلیف خود را با ولایت و یا حمایت از کسی که جلوی ولی فقیه واستاد خود ایستاده مشخص کنید و با روکش انقلابی جونهای عزیز وغیرتمنداین مملکت رو بافریب به بیراهه نکشید واعتقادات اونارو بخاطر منافع شخصی خود وگروهتون به کفرونفاق تبدیل نکنید.میدونید که این جوونهای عزیز بخاطر عدم اگاهی وبخاطرسیرت پاک حق جویی با شما همراه شدند واین بخاطر اینه که شما نا حق وباطل رو تو لباس حق دارید به اونا معرفی میکنیدوبدونید روزی که این جوونهای عزیزو عاشق انقلاب که فریب شما رو خوردن اگر روزی حقیقت رو بفهمن خودشون شما از مملکت بیرون میکنن و این روز زیاد دور نیست.
بنده نه گروهی دارم و نه منفعت شخصیای را دنبال میکنم. چرا لااقل خیال نمیکنید من هم جزء «جوانهای عزیز و عاشق انقلاب» باشم که فریب دیگران را خوردهام؟
متأسفانه انگار تهمت زدن و ندانسته و نشناخته دشنام دادن، به سنت و مشخصهی این هموطنان ما مبدل شده است...
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی...
معادلهی 1: انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح الاغ = خواب + خوراک ← انسان = الاغ + کار + تفریح ← انسان – تفریح = الاغ + کار نتیجه: انسانی که تفریح ندارد = الاغی که کار میکند معادلهی 2: مرد = خواب + خوراک + درآمد الاغ = خواب + خوراک ← مرد = الاغ + درآمد ← مرد ـ درآمد = الاغ نتیجه: مردی که درآمد ندارد = الاغ معادلهی 3: زن = خواب + خوراک + خرج پول الاغ = خواب + خوراک ← زن =
الاغ + خرج پول ← زن ـ
خرج پول = الاغ نتیجه: زنی که پول خرج نمیکند = الاغ معادلهی 4 (نتیجهی 2 و
3): مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند ← الف ـ مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل
به الاغ شوند. ب ـ زنها پول خرج میکنند تا نگذارند مردها تبدیل
به الاغ شوند. معادلهی 5 (نتیجهی روابط
الف و به در معادلهی 4): مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول (درآمد و خرج پول با هم ساده میشوند) ← مرد
+ زن = 2 × الاغ ← مرد + زن = دو الاغی که با هم به خوبی و خوشی زندگی میکنند
کتاب مستطاب خاطرات فقیه عالیقدر، حضرت آیتاللهالعظمی منتظری، بالأخره پس از مدتها تلاش، در سایت گرداب ارائه شد و فعلاً که با استقبال بسیار خوبی مواجه شده است.
شما هم به جمع خوانندگان این کتاب شبشکن بپیوندید.
علمای بیکار، آنها که چیز مهمتری به فکرشان نرسیده و یا فکرشان به چیز مهمتری قد نداده است، نشستهاند و با مقولهی «تنهایی» ور رفتهاند و آن را به انواع و اقسام و اشکال مختلف طبقهبندی کردهاند و تشریح نمودهاند.
یکی از آنها میگوید که دو جور تنهایی داریم. در یک مدل کسی را دارید که تلاش میکند شما را از تنهایی در بیاورد، و در مدل دیگر، کسی را دارید، اما تلاشی نمیکند که شما را از تنهایی در بیاورد.
آنچه در این پست میخوانید، برگی است از خاطرات آیتالله منتظری که به کوشش یکی از دوستان، متن کامل آن در سایت گرداب ارائه شده است. (اینجا):
بسمهتعالی
محضر مبارک آیتاللهالعظمی امام خمینی مدظلهالعالی
پس از سلام، با این که در اثر فرمایشات حضرتعالی و سایر تبلیغات، انتخابات نسبتاً در جو خوبی انجام شد و مردم با اشتیاق شرکت کردند و روی هم رفته بد نبود. ولی اکنون، در اثر ور رفتن به صندوقهای آراء و بعضی خط و خطوط و موضعگیریها، دارد یک حالت یأس و بدبینی در بین طبقات مختلف مردم، از علما، بازاریان، دانشگاهیان، و افراد مورد اعتماد شهرستانها پیدا میشود. همهجا صحبت این است که چند نفر عقل منفصل آقای امامی کاشانی که بیطرف نیستند. صندوقهای آرای همهی کشور را در اختیار گرفته و مطابق نظر خودشان انتخابات بعضی شهرها را باطل میکنند و نسبت به بعضی شهرها با ابطال بعضی صندوقها کاندیداها را بالا و پایین میبرند و به امضای شورای نگهبان میرسانند. پس قهراً این انتخابات مردم نیست. بلکه انتخابات دو سه نفر همفکر است. از یک طرف گفته میشود انتخابات آزاد است و مردم خودشان رشد و آگاهی دارند و از طرف دیگر با آرای مردم اینگونه رفتار میشود.
من به صحت و سقم این صحبتها کار ندارم. آنچه مهم است، نتیجهی آن است که هم قداست شورای نگهبان ملکوک میشود و هم انتخابات بیاعتبار میگردد و هم مردم مأیوس و ناراضی میشوند و در مرحلهی بعد، کمتر شرکت میکنند. اگر صلاح بدانید، شورای نگهبان را حضوراً بخواهید و دستور فرمایید تا مردم راه نیافتادهاند و به درگیری نرسیده، بیش از این به انتخابات و صندوقهای شهرستانها ور نروند و به همان گزارش و رأی هیأتهای نظارت شهرستانها که با نظر خودشان تعیین شدهاند، اکتفا کنند. و اگر فرضاً از افرادی در مورد بیطرف نبودن آنان شکایتی قابل توجه شده است، افراد دیگری را به جای آنان نصب کنند تا جلب اعتماد مردم شود. و الامر الیکم.
5 شعبان 1404 ـ حسینعلی منتظری (1362 شمسی)

حضرات آیات صانعی، خلخالی، مشکینی و مرحوم آذری قمی به آیت الله منتظری در نماز جمعه قم در خرداد 62 اقتدا کرده اند. (منبع عکس: وبلاگ تورجان)
*******************
آنچه در این پست میخوانید، برگی است از خاطرات آیتالله منتظری که به کوشش یکی از دوستان، متن آن در سایت گرداب ارائه شده است. (اینجا)
من یک وقت در همان زمانها در اطراف نجفآباد بودم. آمدند به من گفتند دو نفر حکم اعدام آنها صادر شده است. یکی دختر خواهر آقای حاج تقی رجایی، دختر سیزده سالهای است که من خانوادهی او را بهخوبی میشناختم و از افراد متدین نجفآباد بودند و دیگر آقای لسانی که با مرحوم محمد ما خیلی رفیق بود و از افراد فعال انقلابی بود. گفتند مجاهدین خلق اینها را تحت تأثیر قرار دادهاند و با آنها همکاری داشتهاند و لذا به اعدام محکوم شدهاند... گفتم جرم اینها چه بوده؟ گفتند به آن دختر سیزده ساله در زندان گفتهاند مگر امام را قبول نداری که این حرفها را میزنی؟ و او هم روی همان غرور نوجوانی گفته بود: «نه، من امام را هم قبول ندارم.» خوب در جدل و بحث این حرفها پیش میآید. یک روز من به مرحوم امام گفتم: «اگر فرضاً کسی بگوید من از مسعود رجوی خوشم میآید و از آخوند جماعت، حتّی آقای خمینی خوشم نمیآید، ولی با سیاست کار ندارم و میخواهم به کسب و کار مشغول باشم، و میدانیم راست میگوید، آیا باید او را زندانی کرد؟» ایشان فرمودند: «نه، چرا او را زندانی کنیم؟» و بالأخره از من انتظار داشتند که برای پیشگیری از اعدام آن دو نفر اقدامی انجام دهم. من فکر نمیکردم که آنها را به همان زودی بخواهند اعدام کنند. چون در زمان سابق اگر کسی را میخواستند اعدام کنند، دادگاه اوّل، دادگاه دوم، حق فرجامخواهی، دیوان عالی کشور، و گاهی تا شخص شاه امضا نمیکرد کسی را اعدام نمیکردند. در ذهن من این بود که فرصت هست و ما بعداً مسأله را پیگیری میکنیم. فردای همان روز آمدند گفتند: «آن دو نفر را دیشب اعدام کردهاند.» من خیلی تعجب کردم. خدا شاهد است همانطور خشکم زد. جاهای دیگر هم مانند این موارد بود و ما کم و بیش از آن اطلاع پیدا میکردیم..
...
زهرا در این رابطه گفت:
«فقط می شنویم اعدام. خدا می دونه چه رنجی پشت این کلمه است. انتظار برای اعدام به نظرم از خودش وحشتناک تره. تا قبل از این که(( دیوار )) رو بخونم خیلی تصویر و تصوری از اعدام نداشتم, واقعا وحشتناکه!»
«زندگی پیش رو»، عنوان رمانی دلانگیز و مهیب است از رومن گاری، نویسندهی طناز (=طنزپرداز) ادبیات فرانسه. متن
کامل این رمان را برای دانلود رایگان به صورت پیدیاف، بهزودی در سایت فخیمهی گرداب (با آن سایت رذیلهی اخیراً معروفشده اشتباه گرفته نشود) خواهم گذاشت.
قصه، از زبان محمّد است. محمّد، فرزند مادری است که «خودش زندگیش را میچرخاند» و با بچههای دیگری مثل خودش، در یک شبانهروزی غیر قانونی، پیش یک زن یهودی زندگی میکند. به نظر من یکی از زیباترین صحنههای این تراژدی، آنجاست که محمّد در نه سالگی، برای جبران تنهایی خودش، یک سگ اشرافی گرانقیمت را میدزد و طولی نمیکشد که خودش و بچههای همخانهاش، به آن خو میگیرند. به این شرط که روزی اسم بهتری برای این سگ پیدا کند، عجالتاً اسمش را «سوپر» میگذارد. این قطعه را بخوانید:
وقتی که سوپر در مقابل چشمانم شروع کرد به بزرگ شدن، البته از نقطهنظر احساسی، خواستم برایش یک زندگی بسازم ـ کاری که دلم میخواست برای خودم بکنم، البته اگر امکانش بود. یادآوری هم بکنم که او هر کسی نبود، بلکه یک سگ بود. خانمی گفت: «اوه چه سگ قشنگی!» و پرسید آیا این سگ مال من است و آیا میفروشمش؟ قیافهی عوضی داشتم و او میفهمید که سگ، سگ اصیلی است. سوپر را به پانصد فرانک فروختم. البته پانصد فرانک خواستن از آن کارها بود. امّا این کار را کردم تا بدانم قدرت مالی خانم چهقدر است. شانس آورده بودم. چون خانم حتّی ماشین و راننده هم داشت. فوراً سوپر را در ماشین گذاشت تا مبادا فک و فامیلم به خاطر کاری که میکردم جنجال راه بیاندازند. حالا یک چیزی بهتان میگویم. شاید هم باور نکنید. پانصد فرانک را گرفتم و آن را در سوراخ گندابرو انداختم. بعد نشستم لب پیادهرو و زار سیری زدم. امّا خوشحال بودم. زندگی پیش رزا خانم تأمینی نداشت و ما همهمان به نخی بند بودیم. پیرزن مریض بود و بیپول. تهدید پرورشگاه هم دور سرمان میچرخید و همچه وضعی برای سگ زندگی نمیشد. وقتی به خانه برگشتم و به رزا خانم گفتم که سگ را در مقابل پانصد فرانک فروختم و پول را در سوراخ گندابرو انداختم، حسابی به وحشت افتاد. وراندازم کرد و بعد دوید توی اتاقش و در را از پشت قفل کرد. از آن به بعد هم همیشه در را قفل میکرد و میخوابید، از ترس این که مبادا بروم و سرش را ببرم. بچهها وقتی باخبر شدند، قیلوقال وحشتناکی به راه انداختند. چون سوپر را از ته دلشان دوست نداشتند و فقط میخواستند با او بازی کنند.
...وقتی ما در یک بدبختی مضاعف غوطه میخوریم و خودمان هم به آن آگاهیم، نباید به بهانهی دوست داشتن، دست کس دیگری را بگیریم و با خود به پایین بکشیم. اتفاقاً برعکس،
مورخین آوردهاند که وقتی حجاج بن یوسف ثقفی به فرمان عبدالملک مروان، خلیفهی اموی، برای ایجاد خفقان و اسکات معترضین، همراه چند جلاد وارد کوفه شد، مستقیماً به مسجد آمد و مردم را فراخواند. سپس بالای منبر رفت و اعلام داشت: «هان ای مردم! نه به کودکانتان رحم میکنم و نه به پیرانتان! بیگناهانتان را به جای گناهکار مؤاخذه خواهم کرد و به صرف گمان تحویل جلادان خواهم داد (آخذ بالتهمة و اقتل بالظنه). همهی اینها از اختیارات من است و هرچه من مصلحت بدانم، عین شرع است!!»
(برگرفته از نامهی مصطفی محقق داماد به آیتالله هاشمی شاهرودی)
«گالیله: در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمدهام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس میکنم توبه میکنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار میکنم و آنرا منفور و مطرود مینمایم.»
و یک توضیح:
دو پست پیشتر، وقتی نوشتم «سکوت شما مفاخر اسلام نشانه چیست؟» هنگامی بود که هنوز هیچ یک از آن مفاخر صحبتی نکرده بودند. از آقایان صانعی و منتظری، جز آنچه نوشتند و کردند و گفتند، انتظاری نداشتیم. دیگرانی هم بودند که با تأخیر صحبتهایی کردند و دیگران دیگری هم بودند که هنوز هم آرام و خونسردند. این سکوتها نشانه چیست؟



