
تصویری که ملاحظه میفرمایید برای هم سن و سالان ما، یعنی متولدین حدوداً از 1355 تا 1362 یادآور خاطرات شیرینی است.
بله. به همین راحتی! باورمان نمیشد که اینطور شود. ولی ما بزرگ شدیم...
چند سال پیش، یک بار که از کانال همیشه
سوئز رد شدیم، صبح از خواب بلند شدیم و دیدیم یک گنجشک روی کشتی آمده و شب را
خوابیده و صبح بلند شده دیده وسط یک عالمه آب است که تا چشم آدمیزاد کار میکرد (چشم
گنجشک را نمیدانم) چیزی دیده نمیشد. سرعت پرواز جانور فوقالذکر کمتر از سرعت حرکت
کشتی بود و برای ما ناظران ایستاده بر عرشه، اینطور به نظر میآمد که گنجشک، هر
بار که میپرد، رو به عقب پرواز میکند. این صحنه برای خود آن پرنده هم چیزی
غیرعادی بود و هر بار به سرعت فرود میآمد و با تعجب به اطرافش نگاه میکرد. خلاصه
آنقدر امتحان کرد که به پاشنهی کشتی رسید و احساس خطر کرد که اگر باز هم تلاش
کند، این بار وسط مدیترانه رها میشود و بعید است توانش را داشته باشد که تا یک
استراحتگاه دیگر، یکنفس بتواند پر بزند. بنابراین، دست از تلاش کشید. آنقدر این
خطر را عمیق ارزیابی کرده بود که وقتی ما بهش نزدیک میشدیم، فکر پر زدن هم به سرش
نمیزد و سعی میکرد دوان دوان از دستمان فرار کند. و البته ما هم کرم نداشتیم و
وقتی دیدیم اینطور است، سعی کردیم دور و برش نرویم. یکی از سروران ملوان، بعد از
یک نصف روز موفق شد باهاش دوست بشود و در مدت یک هفتهای که مهمان ما بود، برایش غذا
میبرد.
سرانجام کشتی ما به ایتالیا رسید و
پرندهی ما رفت تا زندگی جدیدی را در مکانی ناآشنا و جدید، تجربه کند.
هر بار که تجربهی این گنجشک یادم میافتد،
سرنوشت خودمان و این کشتی بیرحم و حرفنشنوی زمان و زندگی را به یاد میآورم...
در خبرها خواندم که فرهنگسرای بهمن، مراسم دعای ندبه در جوار ضریح در حال ساخت حضرت عباس برگزار میکند.آقایان در پاسخ به اتهامات وهابیان، که شیعه را سنگ پرست و ضریح پرست میخوانند، میگویند که ما به زیارت ضریح نمیرویم، بلکه هدف ما وجودی است که داخل آن ضریح خوابیده.
وقتی میپرسند پس چرا دست به ضریح میکشید و به صورت میمالید، میگویند چون نسبت به قبر، نزدیکترین جایی است که دستمان میرسد. اگر میتوانستیم از ضریح عبور کنیم، همین کار را با خود سنگ قبر میکردیم.
وقتی میگویند که نه، شما ضریح را تقدس میکنید، میگویند که حاشا، اگر این ضریح از روی قبر برداشته شود، جز قطعاتی فلز احتمالاً باارزش (به خاطر طلای به کار رفته و هنر مصرف شده) چیزی نمیماند و ما هم تقدس نمیکنیم و همجنان روی به جانب قبر احترام میگذاریم و به جانب قبله نماز میخوانیم و هیچ تقدس و پرستشی در کار نیست.
اینها که گفته شد و پاسخ داده شد، بخشهایی است نقل به مضمون، از مناظره شیخ عبدالرحمن العثمان، عالم وهابی، با آیت الله ناصر مکارم شیرازی.
با این اوصاف، برکت ضریحی که هنوز در حال ساخت است و هشت ماه دیگر حاضر میشود از چیست؟ چه تقدسی دارد ضریحی که هنوز در محل گمارده نشده؟
این سنت رو به گسترش جدید، حتی با همان توجیه ساده انگارانه هم پاسخ داده نمیشود.
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمیبریم، ابریم و نمیباریم
در کنار خطوط سیم ِ پیامخارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
خالهای دارم و مثل خیلی از کسانی که
خاله دارند، دخترخالهای هم دارم.
پارمیدا خانم، دخترخالهی خوشگل من،
امروز وارد دومین سال زندگیاش شد و ساعاتی پس از نیمهشب، حکایتی عبرتآموز را
تجربه کرد.
ماجرایی کوتاه است:
هواپیمایی ماهان، پروازی داشت از شیراز
به تهران، در ساعت ده شب. این پرواز اوّل اندکی تأخیر کرد و بعد تأخیر طولانی شد و
نهایتاً از مسافران خواستند که بلیتهای دیگری بخرند و با پرواز بعدی در ساعت یک
بامداد سفر کنند و بلیتهای قبلی را هم بعداً میتوانند به صورت تمامقیمت پس
بدهند.
تا اینجای کار مشکلی نبود.
با توحه به این که بلیت فقط به
صورت یک سوم قیمت برای کودکان زیر دو سال، و تمامقیمت برای بقیهی انسانها عرضه
میشود، و در نظر گرفتن این نکته که در لحظهی پرواز مقرر هنوز پارمیدا زیر دو سال
قرار داشت، پدر و مادرش هم برای او بلیتی با یکسوم بها خریداری کرده بودند. پدر و
مادر خوشخیال پارمیدا، باز هم برای خرید مجدد، بلیت یکسوم بها خریدند.
ساعت یک بامداد که از دروازه (=گیت)
عبور میکردند، مسؤول مربوطه با اعتماد به نفس به ساعت دیواری نگاهی کرد و گفت که
یک ساعت از دو سالگی پارمیدا گذشته و باید بلیت تمامبها تهیه کند! و اصلاً و ابداً هم شوخی نمیکرد!
باقی ماجرا زیاد مهم نیست، هرچند که حدس زدنش هم خیلی دشوار نیست. تا همینجا را نقل کردم تا ببینیم که یک شرکت موفق هواپیمایی، از همین وقتشناسیهای به ظاهر کوچک است که با این نظم و ترتیب و صلابت، به کار خودش ادامه میدهد.
تا کور شود هر آن کس که نتواند دید
پیام آقای ناصر باغبان، ذیل همین نوشته:
از: لوفتهانزا ايرلاينز
به: گاهان ايرلاينز
موضوع: درخواست برگزارى كلاس آموزش
با تقديم احترام، با توجه به اخبار دريافتى مبنى بر دقت، جديت و وقتشناسى بعضى از پرسنل محترم گاهان ايرلاينز، از آن مديريت محترم تقاضا مىشود تا با ارسال مدرس نسبت به برگزارى يك دورهى آموزشى درباره نحوه تشخيص سن افراد و چگونگى حفظ مسافرين پس از يك تأخير چند ساعته و… اقدام نماييد. لازم به ذكر است كه كليه هزينههاى رفت و برگشت و برگزارى كلاسها بر عهده اين شركت بوده و پس از اتمام دورهى آموزش از تمامى اساتيد تقدير خواهد شد.
لوفتهانزا ايرلاينز
از: گاهان ايرلاينز
به: لوفتهانزا ايرلاينز
با توجه به اتخاذ مواضع خصمانه از طرف دولت شما در گروه به اصطلاح 1+5، اين شركت در جهت حفظ و صيانت اقتدار ملى كشور، اقدام به تحريم كليه ايرلاينهاى مرتبط با كشورهاى 1+5 نموده است، لذا از ارسال هرگونه كارشناس و مدرس مورد نياز آن شركت معذور هستيم. باشد كه عبرت ديگر ايرلاينها و كشورها شده و با دم شير بازى نكنند
گاهان ايرلاينز
همهی ما خانوادههایی داریم که دلمان
برایشان میتپد. خانوادههایی داریم که دوستشان داریم و نمیخواهیم که از دستشان
بدهیم، با این که میدانیم همه رفتنی هستیم.
هر بار که داس مرگ کسی را برمیچیند و
میبرد، هر بار که روحی از بدن جدا میشود و به راهش ادامه میدهد و جهان مادی را
پشت سر میگذارد، همه به یاد این مسائل میافتیم؛ بهخصوص اگر روح رونده، از
بستگان نزدیکان و دوستان ما باشد.
شب جمعه است و شب خیرات برای اموات، و
اگر اعتقادی به عالم آخرت هم نداریم، بهانهی خوبی است برای یادآوری سؤال اساسی
سرانجام انسان.
عبدالله دوست خوبی است و در همین اندک
مدتی که با هم سفر کردیم، چیزی حدود سه یا چهار ماه، خوب شناختم، که در سفر باید
شناخت...
به عنوان یک همکار، حال او را به خوبی
درک میکنم. داغی را که به آهستگی تجربهاش کرد، میفهمم؛ اگرچه تجربهاش نکرده
باشم.
تجربه نکردهام، امّا این مسائل دغدغه
و نگرانی هر دریانوردی است که از خانواده دور است.
و وقتی بالفعل و در دنیای واقع، برای
دوستی همچون عبدالله اتفاق افتاد، بیش از پیش حس کردم، اگرچه زبانم در تسلیت دادن
به دیگران هیچوقت آنطور که احساسم میخواست نچرخید.
عبدالله عزیز...
من را در غم خود شریک بدان. یقین بدان
که چشمان من نیز خشک نماند. در این شب جمعه، به یاد عزیز از دست رفتهات هستم.
خداوند روح همهی ما را تا زندهایم هدایت کند...
تشنه خون زمین است فلک وین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته نمود ای
ساقی...

دیگی که برای من نجوشه
بذار کله سگ توش بجوشه
البته که این سخن هم مثل همه سخنهای دیگری که تاکنون توان گفتنشان در بشر بوده و گفته شده، هم میتواند درست باشد و هم غلط و من بر این باورم که بیشتر درست است اگر درست هم نباشد، بسیار پرکابرد و محبوب است، اگرچه اعترافی بهش نداشته باشیم.
اما از آنجا که مرد را باید در مقایسه با رقیبش شناخت، باید در نظر بگیریم و نهایتاً خوشحال باشیم که علی لاریجانی را بر صندلی ریاست مهمترین رکن دموکراسی در کشورمان میبینیم:
اجازه بدهید یک تاریخچه غیرمستند و تحلیلی را با هم مرور کنیم.
حداد عادل، به صورت آگاهانه، و با رویکردی تشنه به خدمت، فعالیت میکرد.
در همان زمان که بر کرسی فرهنگستان ادب پارسی تکیه زده بود و برایمان واژه میساخت، دل در دلجویی از روحانیت بسته بود و با ارائه نظریه احمقانه ای، «صندوق مرکزی حمایت از روحانیت» را پیشنهاد کرد که طی آن برنامه، کلیه کمکهای مردمی و بودجه های تخصیص یافته به امر مقدس کمک به روحانیت، به آن صندوق مرکزی میرفت و از آنجا انشعاب میگرفت. دلیل این حرف بسیار جالب بود. در همان سخنرانی، حداد عادل اشاره کرد که مرحوم مطهری با این کار صراحتاً مخالف بوده و عجیب این که این مخالفت صریح مطهری را به عنوان تأییدی بر نظرش عنوان کرد و گفت که «اگر مطهری الان زنده بود، حتما همین کار را میکرد!!»
بنگرید طرز دلیل آوردن یک انسان فرهیخته را...
درست پس از برگزاری انتخابات مجلس هفتم، حداد عادل به قم رفت و نظر مراجع را درباره این که رئیس مجلس غیرروحانی باشد پرسید. این کار قبل از آن انجام شد که مزه دهان نمایندگان انتخاب شده را بچشد!!
و این بار هم پس از برگزاری مرحله نخست مجلس هشتم، مهمانی شام داد و نمایندگان پذیرفته شده را دعوت کرد، به بهانه این که میخواهند درباره قوانین مجلس معارفه شوند.
لاریجانی اما این بار در کمین بود. او نه تنها در میهمانی شرکت نکرد، بلکه تأکید کرد که این میهمانی، وقتی هنوز بقیه نمایندگان انتخاب نشده اند کاملا بی مورد است و یادآوری کرد که تمام نمایندگان تحصیل کرده هستند و این قوانین را میشود با ارسال جزواتی به آنها یادشان داد و گوشزد کرد که نخستین بار است این کار انجام میشود.
افسوس که این میهمانی کارگر نیافتاد و مجموع آرای میزبان، به یک سوم کل هم نرسید.
در کارنامه ریاست پرافتخار حداد عادل چیزی جز پاچه خواری ذلیلانه از دولت دیده نشد. هر بار رئیس جمهوری که قانوناً و عقلاً باید در برابر مجلس خاضع باشد، با تحقیری بیش از مرتبه بیش مجلس را خطاب کرد و رئیس آن لب فرو بست و نهایتاً پنج مرتبه یا چیزی در این حدود اعتراضی کرد. و این در حالی بود که در پایان عمر دولت پیشین، احساس مسؤولیت نزدیک بود خفه اش کند و با حرارت و شور بسیار، از استیضاح وزرایی که به هر حال یکی دو ماه تا پایان عمر خدمتشان نمانده بود، دفاع میکرد.
وقتی علی لاریجانی بر صندلی تکیه زده باشد، حداقل آدم دلش خوش است که در این وانفسایی که همه دکترا و فوق دکترا دارند، این آدم حداقل یک دکترای واقعی دارد و چند تا کتاب نوشته و درست بلد است حرف بزند و سرش به تنش میارزد...
از مدتها پیش از کاندیدا شدنش،
آنجا میآموزیم که ما به دو نحو مختلف میتوانیم مقاومت اجسام را آزمایش کنیم.
به یک نوع از این آزمایشات میگویند Non-Destructive Test یا آزمایشهای غیرمخرب. مثل آزمایش با اشعه ایکس و این قبیل موارد.
اما یک مدل آزمایش بسیار مطمئن داریم به نام Desctructive Test یا آزمایشهای مخرب. در این مدل، قطعه را میگیرند و به عنوان مثال، در دستگاهی میگذارند و میکشند. اگر آزمایش موفق باشد که جسم سالم میماند. اگر ناموفق باشد، از بین میرود.
این آزمایش، با تمام نقاط قوتی که دارد و اطمینانی که روی نتیجه اش هست، طبعاً نمیشود هر جایی ازش استفاده کرد.
به عنوان مثال، ممکن است قطعه مورد نظر ما یکتا باشد و یا این که از جنسهای بسیار نرمی مثل انسان و یا حتی از آن شکننده و نرمتر، مثل قلب باشد.
خوب فکر کنیم...
یک جورش این است که دست در دست هم نهیم به مهر و میهن خویش را کنیم آباد.
یک جورش این است که دست در دست هم نهیم به مهر. همین. یعنی با مهر و محبت دستمان را در دست هم نهیم.
طبعاً این مدل دومی دلپسندتر است، (گیرم که اولی وجدان پسندتر باشد) بخصوص اگر دستمان را به مهر در دست کسی بگذاریم که قلبهایمان را به مهر قبلاً در سینه هم جابجا کرده باشیم.
چنین روزی سزاوار حداقل سه ضربدر اساسی است.
ادامه مطلب
من پوستین رو ول کردم، پوستین من رو ول نمیکنه.
این ماجرای تکنولوژی هم مصیبتی شد. از آنجا که اینجا فقط یک چرکنویس است و اگر خواستم مقاله جدی بنویسم در سایت خودم مینویسم، پس من حق دارم هر خضعبلاتی که به ذهنم خطور کرد را عیناً اینجا بنویسم. قضیه تکنولوژی هم همین است و قصد پرداخت جدی به آن را ابداً نداشتم.
اما در مورد علم و تکنولوژی:
من به عنوان یک مهندس مکانیک و کسی که سه چهار سال است در خدمت ماشین آلات است، رابطه بدی با تکنولوژی ندارم. چرا که اگر نبود، حداقل من یکی از نان خوردن میافتادم. بگذریم که هنوز درست نفهمیدم که ما در خدمت ماشین هستیم یا ماشین در خدمت ما. سر کار که بیشتر ما بهش خدمت میکنیم و ماشین هم در عوض خدمتی که ما بهش میکنیم، کشتی ما را حرکت میدهد و صاحب بار کشتی را پولدارتر میکند و صاحب بار کشتی در عوض به صاحب کشتی یک پول توجیبی میدهد که خوشحال باشد و صاحب کشتی هم به ما یک پول توجیبی با هزار منت میدهد که بخوریم و نمیریم و در خدمت ژنراتور و کمپرسور و سایر دوستانمان باشیم.
و لازم به توضیح هم نیست که قبلا در نبود ماشین از اینجا تا شیراز را باید یک ماهه میرفتیم و حالا با ماشین در یک شبانه روز میریم و با هواپیما در یک ساعت میریم و فردای روزگار با یک چیزی که نه اسمش هنوز اختراع شده و نه طرحش به مغز بیکار کسی خطور کرده، در یک دقیقه میرویم و فرداتری خواهد آمد که هنوز نرفته به آن طرف رسیده ایم.
اما با این اوصاف این هدایای علم را هم باید به یاد داشته باشیم:
۱ ـ در روزگار گذشته ما به ماه نگاه میکردیم و سیمای معشوق را در آن جستجو میکردیم و حالا علم آمده و میگوید که در واقع کره ماه، سیاره ای است بی روح و زشت و نفرت انگیز، که فاقد و قاتل انواع اشکال ح یات است!
۲ ـ در روزگار گذشته ستارگان آسمان را نگاه میکردیم و هر کدام را دوستی از دوستان خود میپنداشتیم و تصور میکردیم آنها برای زیبا کردن آسمان شب خلق شده اند و در نهایت خوش فکری، آنها را در خدمت یافتن راه های گم کرده خود میدیدیم. اما حالا علم میگوید که ستارگان در واقع کراتی آتشین و جهنمی هستند که خورشید در برابرشان توپ فوتبالی بیش نیست.
۳ ـ علم را تنبلهای جهان به پیش برده اند. یک کارگر چاپخانه حوصله نداشته حروفچینی کند و ماشین چاپ را اختراع کرده. یک بیکاری نشسته و به در کتری خانه مادربزرگش نگاه کرده و ماشین بخار را اختراع کرده. یارو حال نداشته برود کانال تلویزیونش را عوض کند، دستگاه کنترل از راه دور را اختراع کرده.
۴ ـ در زمانی که مردم غارنشین بودند، آقای خانه صبح بلند میشد و میرفت که شکار کند و خانم خانه فوقش میخواست بدون هیچ ابزار کمکی، خود غار و اطرافش را تمیز کند. آقای خانه حوالی عصر با یک گوزن برمیگشت و تا یک ماه میخوردند و میخوابیدند و از زندگی و از گوشت گوزن لذت میبردند. اما حالا با این همه پیشرفت تکنولوژی، که اکثراً هم در خدمت راحت کردن کارهای ما هستند، اوقات فراغت ما کم شده که زیاد نشده. در یک خانواده امروزی، آقا و خانم خانه صبح تا شب کار میکنند به امید این که روزی روزگاری فرزندشان لذتی ببرد که او هم نمیبرد. تازه اگر خانم صرفاً خانه دار باشد و نخواهد کار کند هم با این همه جاروبرقی و اجاق گاز و مایکروویو و پاستاپز و قهوه ساز و هزار چیز عجیب و غریب دیگر، باز هم هر چقدر کار کند، باز هم کار خانه تمامی ندارد.
یک توضیح واضحات بی ربط هم بدهم:
نوشتن در اینجا، به معنی ننوشتن در سایت خودم، و رها کردن آن مکان دلپذیر نیست. محض مثال عرض میکنم که همین دیروز کتاب به نام "پلورالیزم دینی" اثر آیت الله سبحانی به کتابخانه فخیمه اضافه شد و چند روز پیشترش هم با افاضه فیض وزیر ارتباطات، مبنی بر بالا بودن سرعت اینترنت در ایران، مقاله ای در دفاع از نظر ایشان نوشتم که ظاهراً آمار بازدیدش خوب است.
این سایت که عرض میکنم، در اینجاست:
امروز را یک ضربدر کنارش بزنید تا بعد ببینیم چه میشود.
یک اخطار هم بدهم به آقاپسرها و دخترخانمهایی که در پی روابط عاشقانه هستند. قبل از هر گونه ربودن و سرقت دلهای یکدیگر، بروید یک آزمایش خون بدهید که خدای نکرده جفتتان با هم تالاسمی مینور نداشته باشید.
این دیگر خیلی ستم است که با هزار بدبختی و عبور از هفت خوان رستم و استفاده از انواع شیوه های نوین زدن مخ خانواده و رد هزاران بلای ریز و درشت دیگر، آخر سر برسی به جواب آزمایشگاه که به صراحت میگوید ازدواج ناممکن است.
حالا میشد مخ این و اون رو زد. با این علم و تکنولوژی بی شعور چه کنیم؟
فکرش را بکنید، قبل از این که قانون اینرسی کشف شود مردم چقدر راحت بودند!؟ نه گریز ار مرکزی بود و نه نیروهای واکنشی که مراحم با باشند.
قبلاً میرفتی و میآمدی کلی کار انجام میدادی. حالا میگویند که نخیر. در واقع چون جابجاییت صفر است اصلا کاری انجام ندادی.
خب این که نشد.
بدترین نمونه اش را در یک پارک شخصاً شاهد بودم:
دخترخانمی و آقاپسری، فارغ از دنیای بیرون، نشسته و اختلاط میکردند و از زندگی آینده شان میگفتند که ناگهان آقاپسر، چشمش به تلفن همراهش افتاد و سراسیمه به گوشش گذاشت و گفت: الو.
چند درصد احتمال داشت که دقیقاً دستش رفته باشد روی شماره مادرش و به مدت چهار دقیقه و نه ثانیه تماس را برقرار کرده باشد و مادرش هم که اصلاً به رعایت حریم خصوصی افراد معتقد نبوده و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
من که هیچ دوست نداشتم در این وضعیت بخصوص، جای آقاپسر توی پارک باشم.
لعنت بر تکنولوژی...
مؤخره: نرگس خانم پیام گذاشته و نوشتند که ارتباط پارک را با علم فیزیک متوجه نشده اند. نکته اش در تکنولوژی نهفته در آن گوشی موبایل است. بگذریم که مطالب این وبلاگ را بنا هم ندارم زیاد پخته بنویسم. از آنجا که در وبلاگ نرگس خانم جایی برای ثبت کامنت نیافتم و آدرس ایمیلشان هم ظاهراً اشتباه است، همین جا جواب دادم و امیدوارم که بیایند و ببینند.


