تبليغاتX
چرکنویس
دوشنبه سی و یکم تیر 1387

1 ـ یکی دو هفته پیش جلوی دانشگاه تهران دنبال کتاب می‌گشتم که چشمم به یک DVD مجموعه‌ی کتاب‌های الکترونیک خورد. فروشنده گفت که عضو «کانون کتاب کتابخانه ملی»(؟!) است و این‌ها را از آن‌جا آورده است. دو هزار و پانصد تومان پول نازنینم را دادم و DVD را گرفتم و آوردم منزل و باز کردم و دیدم که عین آمار، بدون حتّی یک مورد اضافه، کل کتاب‌های سایت گرداب را که با خون دل ظرف چند سال تهیه کرده‌ایم، در آن گذاشته است و به ملت می‌فروشد. در مدتی که من داشتم می‌خریدم، دو نفر دیگر هم آمدند و خریدند که نشان می‌دهد فروش بسیار بالایی هم دارد! و چرا نداشته باشد؟ چه خریدی عزیزتر از کتاب؟ امّا موضوع این‌جاست که یا سایت گرداب همان «کانون کتاب کتابخانه‌ی ملی است»، یا خانم فروشنده در واقع من هستم (یا بالعکس)، یا باید به هر قیمتی شده پول درآورد، ولو از خدماتی که دارد جای دیگر به صورت رایگان ارائه می‌شود.

2 ـ به عمل شریف وبگردی مشغول بودم که در سایتی دیدم کل کتاب‌های گرداب را معرفی کرده و لینک مستقیمشان را گذاشته و هیچ اسمی هم نبرده است. برایش پیام گذاشتم و توضیح دادم که حالا اسم ما را نیاوردی، فدای سرت. این لینک‌های مستقیم به سایت صدمه می‌زنند. لطف کن و برشان دار. هفته بعد آمدم و دیدم پیامم حذف شده است و لینک‌ها به قوت خودشان پابرجایند. دوباره پیام گذاشتم و این بار اضافه کردم که چرا پیام من را سانسور کرده است؟ پاسخ را (که در وب ایشان درج شده) قرائت بفرمایید:

«... نگرانی جنابعالی برای چیست؟! اگر هدفتان رساندن این کتابهای از نو تایپ شده به مردم است مگر فرقی میکند از چه لینکی صورت بگیرد؟! اگر قرار شد ٭٭٭٭٭ با ارایه این کتابها بدنبال کسب سود باشد تماما متعلق به شما خواهد بود!! ... جناب کامکار برای شما و برای امثال شما واقعا متاسفم! گویا علیرغم ادعایتان با ادب و فرهنگ بیگانه اید! تاسف بارتر این که گوهرهای گرانبهای اشخاصی مثل شریعتی و سروش را در ویترینتان گذاشته اید!»

حالا حوض بیار پرش کن!!

3 ـ دو سه شب پیش متوجه شدم یک آدم پرهمت و باپشتکاری بیش از یکصد کتاب را از سایت گرداب دانلود کرده است و در 4shared آپلود کرده و با یک عالم کتاب دیگر که خدا می‌داند از کجاها کش رفته، در وبلاگی با عنوان «اوّلین و بزرگ‌ترین کتابخانه‌ی مجازی ایران» گذاشته و قید هم کرده است که هر گونه استفاده از کتاب‌ها در سایت‌ها و وبلاگ‌های دیگر مشمول قانون کپی‌رایت (؟!) می‌شود و ممنوع است و از بازدیدکنندگانش خواسته بود متخلفان را به او معرفی کنند. جالب است که نتوانسته بود فایل PDF کتاب‌ها را بشکند یا نخواسته بود به خودش زحمت بدهد و نام و نشان سایت‌های اصلی، همچنان در فایل‌ها قابل ملاحظه‌اند.

4 ـ پیام‌ها و پیشنهادهایی که برای سایت گرداب می‌آیند، منهای تشکرات، اغلب شامل معرفی و درخواست کتاب هستند یا اعلام آمادگی برای همکاری فرهنگی با سایت، و گاهی انتقاد از طراحی و عملکرد سایت و البته همگی محترم و باارزش. امّا از این دست پیام‌های خواندنی هم گاهی می‌آیند. توجه کنید:

«پیشنهادی که دارم این هست که در سایت خوبتون بخشی رو برای آموزش آشپزی و شیرینی‌پزی اختصاص بدین. مرسی.»

«چطوره از كاربران بخواهيم خواب هايي رو كه مي بينند در اين سايت در يك بخشي بنويسند. و  از بقيه بخواهيم راجع به ان نظر بدن فكر كنم كار جالبي باشه.»

و از همه زیباتر: «لطفاً یه قسمتی بزارین برای دوست‌یابی و انتخاب همسر.»

دیر نیست پیشنهادهایی بگیریم مبنی بر افتتاح قسمتی از سایت برای تعریف کردن جوک و لطیفه، کلیپ‌های خانوادکی بازیکران، شیرین‌کاری و تردستی، تقلید صدای حیوانات و احشام، و....

پیشنهاد می‌کنم دوستانی که معتقدند هر مکانی را باید حتماً مبتذل کنند تا خیالشان راحت باشد، به جای این که این‌طور در اینترنت پراکنده باشند، همه یک جا جمع شوند و فعالیت کنند و اسمش را مثلاً بگذارند «چرت و پرت دات آی آر» یا «خزعبل دات نت» (با همین املای صحیح) یا خیلی راحت «کلوب دات کام» (که این آخری چندی است توسط این فرهیختگان فتح شده است و بسیاری از دوستانی که آن‌جا داشتیم را رمانده و فراری کرده است.)

5 ـ و در پایان بی‌مروتی است اگر یادآوری نکنم آن‌چه این‌جا نوشته شد، یکی از هزار بیش‌تر نیست و موج استقبال کتابدوستان در فرآیند تولید کتاب‌های الکترونیک، از تایپ و گسترش و نشر گرفته تا همکاری در خطایابی املایی کتاب‌ها و یاری در بهبود کیفیت ‌آن‌ها (چه در سایت گرداب و یا هر کتابخانه الکترونیک دیگر)، هر عاقل باوجدانی را به کرنش می‌آورد.


 

نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: عاقلانه 
شنبه بیست و نهم تیر 1387
این مطلب در سایت گرداب نیز به ثبت رسید و کلیه پیامهای مربوط به آن نیز در آن مکان درج خواهند شد.

http://www.seapurse.com/blog.php?ID=72

1 ـ گفته می‌شود دریانوردان از حقوق بالایی برخوردارند. حقوق متوسط یک دریانورد با چهار یا پنج سال سابقه‌ی کار، در حدود دو میلیون تومان در هنگام مأموریت (که به دلار پرداخت می‌شود) و سیصد هزار تومان در هنگام مرخصی است. این در حالی است که میزان خالص دریافتی یک مهندس مکانیک شاغل در یک کارخانه‌ی صنعتی، با همین حدود سابقه‌ی کار، کم‌تر از یک میلیون و دویست هزار تومان نیست. با این تفاوت که مهندس مکانیک مزبور در تمام طول سال این حقوق را دریافت می‌کند و هرگز از خانواده دور نیست و طعم امواج بی‌امان و موقعیت‌های اضطراری بسته به جان را نمی‌چشد.

2 ـ گفته می‌شود که دریانوردان دائماً به سفرهای خارج از کشور می‌روند. این البته صحیح است. امّا یادآوری می‌کنم که با یک کشتی کانتینری تندرو، حدود ده روز تا دو هفته زمان لازم است تا به کشوری مانند بلژیک برسید و بیست‌وچهار ساعت بعد آن‌جا را ترک کنید! و با یک کشتی فله‌ی معمولی، حدود بیست روز این مسیر را طی می‌کنید و دو یا سه روز توقف دارید. لازم به توضیح نیست که همه‌ی سفرها منتهی به بلژیک نمی‌شوند و بسیاری اوقات سر از پاکستان و یمن و سودان و غنا و آفریقای جنوبی در می‌آورید. بگذریم از کشورهایی که به ایرانیان اجازه‌ی ورود به شهرهایشان را نمی‌دهند.

3 ـ هنگامی که تصور می‌کنید پس از یک سفر طولانی به خانه بازگشته‌اید، در واقع تازه روند معمولی شدن را آغاز نموده‌اید. شما هنگامی به‌راستی بازگشته‌اید که: ساعات خواب و بیداری‌تان به شکل معمول بازگشته باشد؛ ساعات گرسنه شدنتان به شکل معمول بازگشته باشد؛ در خواب و بیداری توهم حرکت و موج خوردن را نداشته باشید؛ با دیدن تلویزیون خود دلتان نخواهد که با طناب و تسمه آن را به جایی ببندید و محکم کنید؛ با دیدن گلدان روی دکور دلتان نخواهد آن را برداشته و زمین بگذارید؛ با شنیدن صدای بوق اتومبیل‌ها به فکر آلارم‌های موتورخانه نیافتید و شروع به حدس زدن موارد احتمالی نکنید؛ دائم به موبایل خود نگاه نکنید که ببینید آیا رومینگ جایی را می‌شناسد یا نه؛ و در برخورد با ناملایمات روزمره الفاظ رکیک به ذهن و زبانتان خطور نکند. این بازه‌ی زمانی در یک انسان معمولی حدود یک ماه طول می‌کشد. در یک «سیب‌زمینی حداکثری» مثل من دو هفته طول می‌کشد و کم‌تر از آن اصلاً متصور نیست. بگذریم که خیلی‌ها شکایت دارند که این بازه تا آغاز سفر بعدی‌شان ادامه دارد.

4 ـ یک مشکل عظیم دریانورد بودن این است که در مدت تعطیلات، هر گاه به یکی از دوستان، اقوام، آشنایان، فامیل بسیار نزدیک یا بسیار دور، و... برمی‌خورید، فوراً اوّلین سؤالی که می‌پرسد این خواهد بود که «کی می‌ری دریا؟» انگار که روی دوش ‌آن‌ها سوار شده باشید! مشکل عظیم دیگر این است که هر بار که از سفر بازمی‌گردید از شما می‌پرسند: «خوش گذشت؟ کجاها رفتید؟». این درست است که صحنه‌ی غروب خورشید در میانه‌ی دریا زیباست، این درست است که منظره‌ی آسمان شبش را در هیچ‌جای دیگر نمی‌توانید ببینید، امّا آن‌جا محیط کار است. چه بسیار هفته‌ها که می‌آیند و می‌روند و شما پایتان را روی عرشه نمی‌گذارید و یا عبور می‌کنید و نیم نگاهی هم به سطح آب نمی‌اندازید.

5 ـ شما به روایت استانداردهای I.L.O. (اداره کار در سازمان ملل متحد) یکی از سخت‌ترین مشاغل دنیا را دارید که در کشورتان اصلاً شغل سخت محسوب نمی‌شود. برخی از معیارها برای تعریف سخت بودن شغل عبارت است از: دوری از خانواده (بیش از یک هفته)، کار در ارتفاع، کار در مجاورت مواد شیمیایی، کار در محیط پر سروصدا، عدم تعادل آب و هوایی، کار در مناطق بسیار گرم یا بسیار سرد، کار در مجاورت امواج رادیویی، کار در مجاورت مواد رادیواکتیو، حقوق پایین نامتناسب با ماهیت کار، نبود تضمین شغلی، عدم وجود امنیت اجتماعی و مالی، و.... جمعاً حدود 30 معیار وجود دارد که دریانورد بودن، متضمن حداقل 11 مورد از آن‌هاست. (و مثلاً اگر بار رادیواکتیو یا قابل انفجار یا مسموم‌کننده روی کشتی باشد، خطرات مربوط به ‌آن‌ها اضافه می‌شود.) یک کارگر معدن، در مجاورت تنها هشت مورد، و یک روزنامه‌نگار در مجاورت حداکثر سه مورد از آن‌هاست.

6 ـ شما شغلی دارید که هیچ‌کس نمی‌داند چه کار می‌کنید. برخی صحنه‌های فیلم کشتی تایتانیک پیش چشمشان ظاهر می‌شود، برخی فکر می‌کنند که دائم در حال جنگ با ناوهای آمریکایی هستید و از شما می‌خواهند که شجاع باشید، برخی می‌پرسند که هر بار چند ماهی می‌گیرید؟ و این که آیا می‌توانید برای خودتان تلویزیون بخرید یا نه!!! این مورد البته دروازه را برای خالی بستن، به حد وفور تا مرز بی‌نهایت باز می‌کند که برای یک سال نخست اشتغال بسیار مفرح و جالب خواهد بود.

7 ـ بارها دانشجویان رشته‌های مختلف از من راهنمایی خواسته‌اند که چگونه می‌توانند با تغییر رشته‌ی دانشگاهی، وارد عرصه‌ی دریانوردی شوند و اگر چنین کنند، آیا موقعیت کاری خوبی در آینده خواهند داشت یا خیر. در حالی که ما برای بامداد فردایمان نمی‌توانیم برنامه‌ریزی دقیقی داشته باشیم، من چطور باید پاسخ این سؤال را بدهم؟ ضمن این که با توجه به اوضاع کنونی، شما در هر رشته‌ای که درس بخوانید تفاوتی ندارد و به هر حال، موقعیت کاری نصیبتان نخواهد شد.

8 ـ و از همه مهم‌تر این که شما در تشکیل خانواده هم مشکل خواهید داشت. خانم‌ها یا حاضر به ازدواج با شما نمی‌شوند، و یا پس از اعلام آمادگی ممکن است شما را «یک جور خوش‌شانسی آلوده به بدشناسی» بخوانند؛ بگذریم از مشکلاتی که در اثر عدم حضور شما، بعدها در روابط با همسر و فرزندانتان تأثیر خواهد گذاشت.


این مطلب در سایت گرداب نیز به ثبت رسید و کلیه پیامهای مربوط به آن نیز در آن مکان درج خواهند شد.


نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: متفرقه 
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387

«من یک جور خوششانسی آلوده به بدشانسی هستم!»



کی باورش میشد؟؟
نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: عاشقانه 
شنبه بیست و دوم تیر 1387
این یک اعلامیه، و یا شاید من منشور اخلاقی من در آوردی است.

ـ ما این حق را نداریم در هیچ شرایطی و به هیچ بهانه‌ای به یکدیگر بی‌احترامی کنیم و در کلام و رفتار، از دایره‌ی ادب خارج شویم. این اصل به‌خصوص در شرایط عصبانیت، لزوم خود را به ما می‌نمایاند.

ـ ما باید به هر ترتیبی هست، خوی انتقادپذیری را در خود بالا بریم. ما اجازه نداریم از موضع حقیقت با کسی سخن بگوییم. ما اجازه نداریم آگاهی‌هایی را که تاکنون به دست آورده‌ایم، مطلق بدانیم و بحث با دیگران را «راهنمایی» آنان تصور کنیم و مخالفان خود را ـ حتی در خیالات خود ـ «گمراه» بپنداریم.

این انتقادپذیری باید آن‌چنان بی‌حد و مرز باشد که حتّی در اساسی‌ترین و بنیادی‌ترین اعتقادات ایمانی خود نیز، بدون سر سوزنی دلخوری، قادر به دریافت نظرات مخالف و تفکر آزادانه باشیم.

تبصره: از آنجا که ما دانای کل نیستیم، لزومی ندارد که هر گاه برهان‌های عقلی ما را به جایی که خواستیم نرساندند، از مسیر خود بازگردیم. امّا لازم است در چنین شرایطی، فوراً باید به دنبال برهان مناسب بگردیم و آن را در صورت وجود بیابیم خود را مسلح به آن کنیم.

ـ ما اجازه نداریم در برخورد با دیگران، به اعتماد تحصیلات دانشگاهی، معرفتی، مراتب دینی و شغلی، یا هر دارایی دیگری، شعور و درک خود را در مسائل، سر سوزنی بالاتر از دیگران فرض کنیم. ممکن است دانش ما در برخی مقولات فراتر از دیگران باشد، امّا مجاز نیستیم این مسأله را به مقولاتی همچون «درک» و «فهم» تعمیم دهیم.

ـ ما به هیچ عنوان اجازه نداریم به اعتقادات و مقدسات دیگران اهانت کنیم. انتقاد علمی و عقلی و برهانی نیز، اگر می‌دانیم که مخاطب ما گنجایش دریافت بی‌تعصب آن را ندارد، توهین محسوب می‌شود و اگر شخص ما را مستقیماً و صراحتاً به چالش عقلی فرانخوانده باشد، باید از ورود به آن خودداری کنیم.

ـ رعایت حقوق دیگران، در ساده‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین مسائل روزمره نیز نباید از یاد و خاطر ما برود. ما اجازه نداریم اتومبیل خود را در پیاده‌رو پارک کنیم. ما اجازه نداریم معابر عمومی را آلوده نماییم. ما اجازه نداریم با ایجاد سروصدا در آپارتمان خود اسباب آزار همسایگان را فراهم کنیم. بوق خودروی ما تنها برای شرایط اضطراری هنگام رانندگی نصب شده و اجازه‌ی استفاده‌های ابتکاری از آن را نداریم. ما اجازه نداریم با آب لوله‌کشی شهری پیاده‌روی جلوی مغازه‌ی خود را بشوییم. در ساعات کاری، ما موظف به انجام کار هستیم و بابت آن حقوقی می‌گیریم و هیچ بهانه‌ای برای اهمال روا نیست. ما در راه انداختن کار ارباب رجوع «لطف» نمی‌کنیم. این وظیفه ماست.

ـ «دروغ مصلحت‌آمیز، به‌تر است از راست فتنه‌انگیز.» همه‌ی ما در درون خود، درک روشنی از این جمله‌ی به ظاهر نادقیق داریم. به این درک باید احترام بگذاریم و استفاده از دروغ را در زندگی خود، به کم‌ترین حد ممکن آن برسانیم.

ـ همه‌ی ما در زندگی خود نقاط ضعفی داریم و می‌کوشیم ‌آن‌ها را برملا نکنیم. همه‌ی ما در تنازع برای بقا و رقابت‌های روزمره‌ی خود، آگاهانه یا ناآگاهانه می‌کوشیم نقاط ضعف دیگران را دریابیم و برای روز مبادا در حافظه‌ی خود ذخیره کنیم. استفاده از نقطه‌ضعف‌هایی که ربطی به موضوع رقابت ندارند، کار صحیحی نیست و باید از آن بپرهیزیم.

ـ موازین اخلاقی ما ممکن است با دیگران تفاوت داشته باشد. موازین اخلاقی فردای ما ممکن است با آن امروز ما تفاوت داشته باشد. ما موظفیم به اخلاقیات روز خود پای‌بند باشیم و در هر حال، اجازه نداریم عرف اخلاقی دیگران را، اگر هم مورد تأیید ما نباشد، علناً زیر پا بگذاریم.

ـ ممکن از در جامعه‌ای زندگی کنیم که گردانندگان آن، تربیت اخلاقی ما را وظیفه‌ی خود بدانند و موازین اخلاقی خودشان را به ما نیز تعمیم دهند و ضمانت اجرای آن را به پلیس و نیروهای مسلح واگذار نمایند. چنین برخوردهایی نباید ما را از رعایت منشور اخلاقی خودمان باز دارد و گمان کنیم که زیر پا گذاشتن اصول مسلم اخلاق جمعی و فردی، روش درستی برای مبارزه با این ستم است.


مقدمه پس از متن:
اخلاق، از آن معرفت‌های شیرینی است که صحبت از آن دل‌انگیز است و لزوم رعایت آن، انکارناشدنی. امّا در تاریخ فهم و درک بشر، تعاریف بسیار بسیار متعددی از این نگار سرمست ارائه شده و گاه به چنان تناقضاتی رسیده‌ایم که منجر به انکار اصل آن گردیده است. نمی‌خواهم و دانش آن را ندارم که وارد این‌چنین بحث‌های سنگین و مردافکن فلسفی گردم. و به خوبی آگاهم که نسبی بودن اخلاق، حتی در این اصول زیربنایی نیز مصداق دارد. این حال...

یک مثال:
این پیام دو ثانیه پس از به روز شدن وبلاگ دریافت شد:
«سلام بسیار زیبا و با احساس با درکی عمیق و بینشی والا... نگاهم به حرفهایتان این است.. موفق باشید و پوینده و پاینده و پیروزر...دعوت میکنم به من هم سری بزنید.»
گذاشتن چنین مطلبی، هم شامل بند مربوط به دروغ میشود و هم شامل بند مربوط به احمق فرض کردن دیگران. من هرگز با چنین پیامی به چنین وبلاگی سر نخواهم زد و صد البته که این پیام را در هم در جا حذف کردم و این حذف را مشمول پدیده «سانسور» هم نمیدانم.
باز جای شکرش باقی است که من پسرم. و الاّ به جای یکی، دوازده سیزده تا مثال برایتان میتوانستم برایتان بزنم.
نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: عاقلانه 
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگرد که بودی که چنین استادی؟

نیکی و کرم را چه نکو بنیادی
ای دنیا را ز تو هزار آزادی...
نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: عاشقانه 
یکشنبه شانزدهم تیر 1387

ذکر چند نکته در این برههی زمانی بسیار مفید فایده است:

در این پست چند نکته نوشته بودم خطاب به دوستانی که در این وبلاگ آمده و رفته و پیامی گذاشته بودند. چون آنها هم پاسخهایی را دادند، همه پاسخهای زیبایشان را ذیل همین پست اضافه میکنم.




ادامه مطلب
نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: متفرقه 
جمعه چهاردهم تیر 1387
چند وقتی بود که درگیر بحران هویت بودم و به سلامتی دارد تمام میشود.

موضوع از این قرار بود که شناسنامه من گم شده بود و کارت ملی هم نداشتم. حالا باید شناسنامه المثنی میگرفتم و با شناسنامه المثنی تقاضای کارت ملی میکردم و با کارت ملی، گذرنامه تمدید میکردم و با گذرنامه، شناسنامه دریانوردی تمدید میکردم و با این شناسنامه، بقیه مدارکم را، که از خوش روزگار، همه با هم تصمیم داشتند و دارند که مرداد 87 به سرانجام برسند...
این را بگذارید کنار این مطلب که تعطیلات بنده تا 27 تیر ماه بیشتر نیست و تا آن موقع بحران باید حل شده باشد.
به لطف خدا گره کور قضیه باز شده است. حدود دو ماه و نیم درگیر دریافت شناسنامه المثنی بودم، دو روز برای ثبت نام کارت ملی و دریافت کارت موقت، و دقیقاً دو روز برای گذرنامه.
هرچند که در ثبت احوال گیر کسی افتادم که کپی شناسنامه را برای درخواست شناسنامه المثنی لازم میدانست (حالا بیا و بگو شناسنامه ای که ندارم، کپیشو از کجام در بیارم بدم؟!) در گذرنامه به خاطر مفقود شدن یک عدد مهر، جناب سرهنگ دستور دادند به جای پلیس +10 همان جا مدارکم را ارائه بدهم و وظیفه شناسان گذرنامه هم نامردی نکردند و در کمتر از 48 ساعت محصول را به در منزل فرستادند.

همه این خضعبلات را نوشتم تا بگویم که حل شدن بحران هویت، بیشتر اوقات خوب است. اما گاهی پیش میآید که کسانی پیدا شوند و از حل شدن این قبیل مشکلات راضی نباشند. و گاهی پیش میآید که این اشخاص، دقیقاً همانها باشند که دوستت دارند و دوستشان داری.

ضمن اظهار ارادت تام به این گونه اخیر، متأسفانه بحران هویت در شرف اتمام است و اینجانب امیدوارم پیش از سفر قندهار (قندهار که همین نزدیکیهاست!! پیش از سفر دریا) از یک خداحافظی جانانه بهره مند شوم... (به مصداق عبارت شریف «فتح جانانه و استیلای وحشیانه»!!!)

نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: متفرقه 
پنجشنبه ششم تیر 1387
در کشوری زندگی می‌کردیم که مرزهایش مشخص نبود و فقط گاهی به سمت داخل حرکتی می‌کرد.

در کشوری زندگی می‌کردیم که نامش مشخص نبود و در مکاتبات رسمی اداری و فرمان‌های ممهور به نام شاهنشاهی، گاهی ایران، گاهی «ملک پارس»، و گاهی عنوان‌های دیگر می‌یافت.

در کشوری زندگی می‌کردیم که حتّی از وجود شاهی توانا و قدرتمند و مستبد هم محروم بود.

با %95 بی‌سوادی و چیزی در همین حدود فقر، و با داشتن باسوادانی که هیچ‌یک اندیشه‌ای از خود و فارغ از دنیای دیگر نداشتند، چه جای ناراحتی از وقوع انقلاب مشروطه می‌ماند؟

چه جای صحبت از «توزیع عادلانه‌ی لذت» است؟ چه جای دعوت برای «به کمک یک نظم، به سمت نظر دیگر رفتن»؟

بستری نبود که نظمی را بر آن بنشانیم. معماری نبود که بنای نظم را برپا کند. ما حتّی از یک استبداد و زورگویی منضبط و منظم نیز محروم بودیم.

در چنین اوضاعی، چه جای صحبت از این گونه طبعات منفی انقلاب مشروطه می‌ماند؟


اشاره: این مطلب خطاب به مقاله «در نقد مشروطه» است از دکتر مرتضی مردیها، که در کتاب «در دفاع از سیاست ـ لیبرال دموکراسی مقتدر» به چاپ رسیده است.


نشانی دانلود این کتاب
نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: سیاستمدارانه 
چهارشنبه پنجم تیر 1387
این مطلب را در وبلاگ دوست عزیز، علیرضا شایق (سراب نیلوفر 2) دیدم که او هم در وبلاگ تورجان دیده بود و  این شخص اخیر از یکی از دوستانش گرفته بود و نهایتاً شما اینجا میبینید:

گفته هاي علي لاريجاني، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايي را دچار سرگيجه مفرط تاريخي كرد.


علی لاریجانی: " با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند .


ترجمه نیوزویک:

 علی لاریجانی گفته است که اگر شورای امنیت مثل موجوداتی که بچه ها را می ترسانند ظاهر شود، مردم ایران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی کشند.
 

ترجمه نشریه اسپانیایی ال پائیس:

 علی لاریجانی گفت که اگر شورای امنیت چیز ترسناکی را هم به ایرانیان نشان دهد، باز هم مردم ایران به سوی عربستان سعودی نمی خوابند.
 

ترجمه نشریه فرانسوی اومانیته:

علی لاریجانی گفت که دراز کشیدن ایرانیان به سوی مرکز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد که آنها از موجودات افسانه ای بترسند، این یک داستان ایرانی است.


http://tourjan.blogfa.com/

http://shayeghrma.blogfa.com/
نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: سیاستمدارانه