«زندگی پیش رو»، عنوان رمانی دلانگیز و مهیب است از رومن گاری، نویسندهی طناز (=طنزپرداز) ادبیات فرانسه. متن
کامل این رمان را برای دانلود رایگان به صورت پیدیاف، بهزودی در سایت فخیمهی گرداب (با آن سایت رذیلهی اخیراً معروفشده اشتباه گرفته نشود) خواهم گذاشت.
قصه، از زبان محمّد است. محمّد، فرزند مادری است که «خودش زندگیش را میچرخاند» و با بچههای دیگری مثل خودش، در یک شبانهروزی غیر قانونی، پیش یک زن یهودی زندگی میکند. به نظر من یکی از زیباترین صحنههای این تراژدی، آنجاست که محمّد در نه سالگی، برای جبران تنهایی خودش، یک سگ اشرافی گرانقیمت را میدزد و طولی نمیکشد که خودش و بچههای همخانهاش، به آن خو میگیرند. به این شرط که روزی اسم بهتری برای این سگ پیدا کند، عجالتاً اسمش را «سوپر» میگذارد. این قطعه را بخوانید:
وقتی که سوپر در مقابل چشمانم شروع کرد به بزرگ شدن، البته از نقطهنظر احساسی، خواستم برایش یک زندگی بسازم ـ کاری که دلم میخواست برای خودم بکنم، البته اگر امکانش بود. یادآوری هم بکنم که او هر کسی نبود، بلکه یک سگ بود. خانمی گفت: «اوه چه سگ قشنگی!» و پرسید آیا این سگ مال من است و آیا میفروشمش؟ قیافهی عوضی داشتم و او میفهمید که سگ، سگ اصیلی است. سوپر را به پانصد فرانک فروختم. البته پانصد فرانک خواستن از آن کارها بود. امّا این کار را کردم تا بدانم قدرت مالی خانم چهقدر است. شانس آورده بودم. چون خانم حتّی ماشین و راننده هم داشت. فوراً سوپر را در ماشین گذاشت تا مبادا فک و فامیلم به خاطر کاری که میکردم جنجال راه بیاندازند. حالا یک چیزی بهتان میگویم. شاید هم باور نکنید. پانصد فرانک را گرفتم و آن را در سوراخ گندابرو انداختم. بعد نشستم لب پیادهرو و زار سیری زدم. امّا خوشحال بودم. زندگی پیش رزا خانم تأمینی نداشت و ما همهمان به نخی بند بودیم. پیرزن مریض بود و بیپول. تهدید پرورشگاه هم دور سرمان میچرخید و همچه وضعی برای سگ زندگی نمیشد. وقتی به خانه برگشتم و به رزا خانم گفتم که سگ را در مقابل پانصد فرانک فروختم و پول را در سوراخ گندابرو انداختم، حسابی به وحشت افتاد. وراندازم کرد و بعد دوید توی اتاقش و در را از پشت قفل کرد. از آن به بعد هم همیشه در را قفل میکرد و میخوابید، از ترس این که مبادا بروم و سرش را ببرم. بچهها وقتی باخبر شدند، قیلوقال وحشتناکی به راه انداختند. چون سوپر را از ته دلشان دوست نداشتند و فقط میخواستند با او بازی کنند.
...وقتی ما در یک بدبختی مضاعف غوطه میخوریم و خودمان هم به آن آگاهیم، نباید به بهانهی دوست داشتن، دست کس دیگری را بگیریم و با خود به پایین بکشیم. اتفاقاً برعکس،
مورخین آوردهاند که وقتی حجاج بن یوسف ثقفی به فرمان عبدالملک مروان، خلیفهی اموی، برای ایجاد خفقان و اسکات معترضین، همراه چند جلاد وارد کوفه شد، مستقیماً به مسجد آمد و مردم را فراخواند. سپس بالای منبر رفت و اعلام داشت: «هان ای مردم! نه به کودکانتان رحم میکنم و نه به پیرانتان! بیگناهانتان را به جای گناهکار مؤاخذه خواهم کرد و به صرف گمان تحویل جلادان خواهم داد (آخذ بالتهمة و اقتل بالظنه). همهی اینها از اختیارات من است و هرچه من مصلحت بدانم، عین شرع است!!»
(برگرفته از نامهی مصطفی محقق داماد به آیتالله هاشمی شاهرودی)
«گالیله: در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمدهام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس میکنم توبه میکنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار میکنم و آنرا منفور و مطرود مینمایم.»
و یک توضیح:
دو پست پیشتر، وقتی نوشتم «سکوت شما مفاخر اسلام نشانه چیست؟» هنگامی بود که هنوز هیچ یک از آن مفاخر صحبتی نکرده بودند. از آقایان صانعی و منتظری، جز آنچه نوشتند و کردند و گفتند، انتظاری نداشتیم. دیگرانی هم بودند که با تأخیر صحبتهایی کردند و دیگران دیگری هم بودند که هنوز هم آرام و خونسردند. این سکوتها نشانه چیست؟


