تبليغاتX
چرکنویس
یکشنبه هجدهم مرداد 1388

زندگی پیش رو«زندگی پیش رو»، عنوان رمانی دلانگیز و مهیب است از رومن گاری، نویسندهی طناز (=طنزپرداز) ادبیات فرانسه. متن کامل این رمان را برای دانلود رایگان به صورت پیدیاف، به‌زودی در سایت فخیمهی گرداب (با آن سایت رذیلهی اخیراً معروفشده اشتباه گرفته نشود) خواهم گذاشت.

قصه، از زبان محمّد است. محمّد، فرزند مادری است که «خودش زندگیش را می‌چرخاند» و با بچه‌های دیگری مثل خودش، در یک شبانهروزی غیر قانونی، پیش یک زن یهودی زندگی می‌کند. به نظر من یکی از زیباترین صحنههای این تراژدی، آن‌جاست که محمّد در نه سالگی، برای جبران تنهایی خودش، یک سگ اشرافی گرانقیمت را می‌دزد و طولی نمی‌کشد که خودش و بچه‌های همخانهاش، به آن خو می‌گیرند. به این شرط که روزی اسم بهتری برای این سگ پیدا کند، عجالتاً اسمش را «سوپر» می‌گذارد. این قطعه را بخوانید:

وقتی که سوپر در مقابل چشمانم شروع کرد به بزرگ شدن، البته از نقطه‌نظر احساسی، خواستم برایش یک زندگی بسازم ـ کاری که دلم می‌خواست برای خودم بکنم، البته اگر امکانش بود. یادآوری هم بکنم که او هر کسی نبود، بلکه یک سگ بود. خانمی گفت: «اوه چه سگ قشنگی!» و پرسید آیا این سگ مال من است و آیا می‌فروشمش؟ قیافهی عوضی داشتم و او می‌فهمید که سگ، سگ اصیلی است. سوپر را به پانصد فرانک فروختم. البته پانصد فرانک خواستن از آن کارها بود. امّا این کار را کردم تا بدانم قدرت مالی خانم چه‌قدر است. شانس آورده بودم. چون خانم حتّی ماشین و راننده هم داشت. فوراً سوپر را در ماشین گذاشت تا مبادا فک و فامیلم به خاطر کاری که می‌کردم جنجال راه بیاندازند. حالا یک چیزی بهتان می‌گویم. شاید هم باور نکنید. پانصد فرانک را گرفتم و آن را در سوراخ گندابرو انداختم. بعد نشستم لب پیادهرو و زار سیری زدم. امّا خوشحال بودم. زندگی پیش رزا خانم تأمینی نداشت و ما همهمان به نخی بند بودیم. پیرزن مریض بود و بی‌پول. تهدید پرورشگاه هم دور سرمان می‌چرخید و همچه وضعی برای سگ زندگی نمی‌شد. وقتی به خانه برگشتم و به رزا خانم گفتم که سگ را در مقابل پانصد فرانک فروختم و پول را در سوراخ گندابرو انداختم، حسابی به وحشت افتاد. وراندازم کرد و بعد دوید توی اتاقش و در را از پشت قفل کرد. از آن به بعد هم همیشه در را قفل می‌کرد و می‌خوابید، از ترس این که مبادا بروم و سرش را ببرم. بچه‌ها وقتی باخبر شدند، قیلوقال وحشتناکی به راه انداختند. چون سوپر را از ته دلشان دوست نداشتند و فقط می‌خواستند با او بازی کنند.

...

وقتی ما در یک بدبختی مضاعف غوطه می‌خوریم و خودمان هم به آن آگاهیم، نباید به بهانه‌ی دوست داشتن، دست کس دیگری را بگیریم و با خود به پایین بکشیم. اتفاقاً برعکس،

نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: عاشقانه 
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387

«من یک جور خوششانسی آلوده به بدشانسی هستم!»



کی باورش میشد؟؟
نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: عاشقانه 
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگرد که بودی که چنین استادی؟

نیکی و کرم را چه نکو بنیادی
ای دنیا را ز تو هزار آزادی...
نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: عاشقانه 
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
در مباحث علم مکانیک، بحثی و مبحثی داریم به نام مقاومت مصالح.

آنجا میآموزیم که ما به دو نحو مختلف میتوانیم مقاومت اجسام را آزمایش کنیم.

به یک نوع از این آزمایشات میگویند Non-Destructive Test یا آزمایشهای غیرمخرب. مثل آزمایش با اشعه ایکس و این قبیل موارد.

اما یک مدل آزمایش بسیار مطمئن داریم به نام Desctructive Test یا آزمایشهای مخرب. در این مدل، قطعه را میگیرند و به عنوان مثال، در دستگاهی میگذارند و میکشند. اگر آزمایش موفق باشد که جسم سالم میماند. اگر ناموفق باشد، از بین میرود.

این آزمایش، با تمام نقاط قوتی که دارد و اطمینانی که روی نتیجه اش هست، طبعاً نمیشود هر جایی ازش استفاده کرد.

به عنوان مثال، ممکن است قطعه مورد نظر ما یکتا باشد و یا این که از جنسهای بسیار نرمی مثل انسان و یا حتی از آن شکننده و نرمتر، مثل قلب باشد.

خوب فکر کنیم...
نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: عاشقانه 
سه شنبه هفتم خرداد 1387
ما حداقل دو جور مختلف میتوانیم دست در دست هم نهیم؛ آن هم به مهر:

 

یک جورش این است که دست در دست هم نهیم به مهر و میهن خویش را کنیم آباد.

یک جورش این است که دست در دست هم نهیم به مهر. همین. یعنی با مهر و محبت دستمان را در دست هم نهیم.

طبعاً این مدل دومی دلپسندتر است، (گیرم که اولی وجدان پسندتر باشد) بخصوص اگر دستمان را به مهر در دست کسی بگذاریم که قلبهایمان را به مهر قبلاً در سینه هم جابجا کرده باشیم.

چنین روزی سزاوار حداقل سه ضربدر اساسی است.


نوشته شده توسط گرداب | لینک ثابت | موضوع: عاشقانه