جمعه چهاردهم تیر 1387
چند وقتی بود که درگیر بحران هویت بودم و به سلامتی دارد تمام میشود. موضوع از این قرار بود که شناسنامه من گم شده بود و کارت ملی هم نداشتم. حالا باید شناسنامه المثنی میگرفتم و با شناسنامه المثنی تقاضای کارت ملی میکردم و با کارت ملی، گذرنامه تمدید میکردم و با گذرنامه، شناسنامه دریانوردی تمدید میکردم و با این شناسنامه، بقیه مدارکم را، که از خوش روزگار، همه با هم تصمیم داشتند و دارند که مرداد 87 به سرانجام برسند...
این را بگذارید کنار این مطلب که تعطیلات بنده تا 27 تیر ماه بیشتر نیست و تا آن موقع بحران باید حل شده باشد.
به لطف خدا گره کور قضیه باز شده است. حدود دو ماه و نیم درگیر دریافت شناسنامه المثنی بودم، دو روز برای ثبت نام کارت ملی و دریافت کارت موقت، و دقیقاً دو روز برای گذرنامه.
هرچند که در ثبت احوال گیر کسی افتادم که کپی شناسنامه را برای درخواست شناسنامه المثنی لازم میدانست (حالا بیا و بگو شناسنامه ای که ندارم، کپیشو از کجام در بیارم بدم؟!) در گذرنامه به خاطر مفقود شدن یک عدد مهر، جناب سرهنگ دستور دادند به جای پلیس +10 همان جا مدارکم را ارائه بدهم و وظیفه شناسان گذرنامه هم نامردی نکردند و در کمتر از 48 ساعت محصول را به در منزل فرستادند.
همه این خضعبلات را نوشتم تا بگویم که حل شدن بحران هویت، بیشتر اوقات خوب است. اما گاهی پیش میآید که کسانی پیدا شوند و از حل شدن این قبیل مشکلات راضی نباشند. و گاهی پیش میآید که این اشخاص، دقیقاً همانها باشند که دوستت دارند و دوستشان داری.
ضمن اظهار ارادت تام به این گونه اخیر، متأسفانه بحران هویت در شرف اتمام است و اینجانب امیدوارم پیش از سفر قندهار (قندهار که همین نزدیکیهاست!! پیش از سفر دریا) از یک خداحافظی جانانه بهره مند شوم... (به مصداق عبارت شریف «فتح جانانه و استیلای وحشیانه»!!!)


